شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٨ - رقعه ديگر نوشتن آن غلام پيش شاه چون جواب آن رقعه اول نيافت
|
عقل ديگر بخشش يزدان بود |
چشمه آن در ميان جان بود |
|
|
چون ز سينه آب دانش جوش كرد |
نه شود گنده نه ديرينه نه زرد |
|
|
وَ ر رهِ نَبعَش بود بسته چه غم |
كو همىجوشد ز خانه دم بدم |
|
|
عقل تحصيلى مثال جوىها |
كآن رود در خانه اى از كوىها |
|
|
راه آبش بسته شد شد بىنوا |
از درون خويشتن جو چشمه را |
|
ب ١٩٦٧- ١٩٤٦ احمق عدو پيغمبر: انقروى و يوسف بن احمد در المنهج القوى و نيكلسون در شرح خود و به نقل از آنها مرحوم فروزانفر، در احاديث مثنوى اين حديث را آوردهاند: «الأَحمَقُ عَدُوِّى وَ العاقِلُ صَديقى.» در روايتها از «احمق» فراوان نكوهش شده است از آن جمله: «مَن صَنَعَ مَعرُوفاً الَى أحمَقَ فَهِى خَطيئَةٌ تُكتَبُ عَلَيه.» (بحار الانوار، ج ٧١، ص ٤١٤، از مجالس مفيد) و از على (ع) است: «عَدُوُّ عَاقِلٌ خَيرٌ مِن صَدِيقٍ أحمَق.» (بحار الانوار، ج ٧٥، ص ١٢) رَوح: رحمت، آسايش.
ريح: به چند معنى به كار رفته است. مناسب تر آن با مقام چيرگى، توانايى است.
عقل دشنامم دهد: ظاهراً گوينده «شاه» است (بيت ١٩٤٠)، ليكن در معنى، هر انسانى كه عقل وافر دارد و ديگران از عقل او بهره مىگيرند.
لطيف و روشن: خردمند، اهل معنى.
چاشنى: مزه.
جامه از ديگ سياه شدن: اگر كسى خواهد از ديگ تهى دود آلود، چيزى بر دارد طعامى نخواهد يافت و جامه او هم سياه خواهد شد. (به نادان نيكى كردن، زيان ديدن است.) شَوِىّ: گوشت بريان. «شِواء» نيز به همين معنى است.
مأكول نور: كنايت از غذاى روحانى.
عقل مَكسَبى: عقل كه از درس و استاد به دست آيد.
لوح حافظ:
|
لوح حافظ لوح محفوظى شود |
عقل او از روح محفوظى شود |
|
|
چون معلّم بود عقلش ز ابتدا |
بعد از اين شد عقل شاگردى و را |
|
١٠٦٥- ١٠٦٤/ ١