شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٧ - رقعه ديگر نوشتن آن غلام پيش شاه چون جواب آن رقعه اول نيافت
يَنفَعَكَ فَيَضُرَّكَ.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٣٨) (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٥٧٥/ ٣) بىآب داشتن ابر: كنايت از بركت را برداشتن و در لفظ «گرّ» احتمالًا اشارت به رسمى است كه در قديم متداول بود كه هر گاه باران فراوان مىباريد نام چهل كچل را بر كاغذى مىنوشتند و مىآويختند و مىپنداشتند باران بند مىآيد.
بومى: بوم بودن. (چون بوم هر جا باشد ويران كند.) فُضُوح: رسوايى.
آن چه بر امتان پيشين رسيد از نابخردى آنان بود كه اندرز پيمبران را نپذيرفتند و گرفتار عذاب گرديدند. نگاه كنيد به: داستان «اهل سبا» (٢٥٩٩/ ٣)، و داستان «عيسى (ع).
و گريختن او» (٢٥٦٩/ ٣).
|
گفت پيغمبر كه احمق هر كه هست |
او عدُوّ ماست و غول ره زن است |
|
|
هر كه او عاقل بود او جان ماست |
روح او و ريح او رَيحان ماست |
|
|
عقل دشنامم دهد من راضيم |
ز آن كه فيضى دارد از فَيّاضيم |
|
|
نبود آن دشنام او بىفائده |
نبود آن مهمانيش بىمائده |
|
|
احمق ار حلوا نهد اندر لبم |
من از آن حلواى او اندر تبم |
|
|
اين يقين دان گر لطيف و روشنى |
نيست بوسه كون خر را چاشنى |
|
|
سبلتت گنده كند بىفائده |
جامه از ديگش سيه بىمائده |
|
|
مائده عقل است نى نان و شوِى |
نور عقل است اى پسر جان را غِذى |
|
|
نيست غير نور، آدم را خورش |
از جزِ آن جان نيابد پرورش |
|
|
زين خورشها اندك اندك باز بُر |
كين غذاى خر بود نه آنِ حُرّ |
|
|
تا غذاى اصل را قابل شوى |
لقمههاى نور را آكل شوى |
|
|
عكس آن نور است كين نان نان شده است |
فيض آن جان است كين جان جان شده است |
|
|
چون خورى يك بار از مأكولِ نور |
خاك ريزى بر سر نان و تنور |
|
|
عقل دو عقل است اول مَكسَبى |
كه در آموزى چو در مكتب صبى |
|
|
از كتاب و اوستاد و فكر و ذكر |
از معانى وز علوم خوب و بكر |
|
|
عقل تو افزون شود بر ديگران |
ليك تو باشى ز حفظ آن گران |
|
|
لوحِ حافظ باشى اندر دور و گشت |
لوح محفوظ اوست كو زين در گذشت |
|