شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٧ - شرح إنما المؤمنون إخوة و العلماء كنفس واحدة خاصه
|
روح يكى دان و تن گشته عدد صد هزار |
همچو كه بادامها در صفت روغنى |
|
(ديوان كبير، ابيات ٣٢١٠٠ و ٣٢١٠٧) امّا ديگر آدميان، جانهاشان جان حيوانى است و نيروى ادراك آنان از خورد و خواب است. خورد و خواب را هم بقايى نيست چرا كه بقاى آن تا هنگام مرگ است و چون مرگ رسد آن نور خاموش مىگردد. چنان كه نور شمع برابر نور روز.
|
جمله حسهاى بشر هم بىبقاست |
ز آن كه پيش نور روز حشر لاست |
|
|
نور حسّ و جان بابايان ما |
نيست كلّى فانى و لا چون گيا |
|
|
ليك مانند ستاره و ماهتاب |
جمله محوند از شعاع آفتاب |
|
|
آن چنان كه سوز و درد زخم كيك |
محو گردد چون در آيد مار اليك |
|
|
آن چنان كه عور اندر آب جست |
تا در آب از زخم زنبوران برست |
|
|
مىكند زنبور بر بالا طواف |
چون بر آرد سر ندارندش معاف |
|
|
آب ذكر حقّ و زنبور اين زمان |
هست ياد آن فلانه و آن فلان |
|
|
دم بخورد در آب ذكر و صبر كن |
تا رهى از فكر و وسواس كهن |
|
|
بعد از آن تو طبع آن آب صفا |
خود بگيرى جملگى سر تا به پا |
|
|
آن چنانك از آب، آن زنبور شر |
مىگريزد از تو هم گيرد حذر |
|
|
بعد از آن خواهى تو دور از آب باش |
كه به سر هم طبع آبى خواجه تاش |
|
ب ٤٤٠- ٤٣٠ روز حشر: روز رستاخيز. در آن روز حجابها از ميان مىرود و حقيقت آشكار مىشود.
شبسترى آن را حالت مرگ تعبير كرده است.
|
هر آن چه گردد اندر حشر پيدا |
ز تو در نزع مىگردد هويدا |
|
(گلشن راز) لا: نيست، نابود.
اليك: به سوى تو. (هنگامى كه رنج بزرگ پيش آيد، رنجهاى خرد فراموش مىشود.) طواف: گرد گرديدن.
دم خوردن: در فرهنگها به معنى فريفته شدن، نفس راست كردن. آسوده شدن آمده است كه جز معنى اول، ديگر معناها در لغت نامه شاهدى ندارد. اين تركيب در اين بيت