شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٩ - باقى قصه ابراهيم ادهم قدس الله سره
«ناگاه غلبه و بانگ قدم نهادن تند بر بام كوشك بدو رسيد چنان كه جمعى مىآيند و مىروند.» (مقالات شمس، ص ٤٨٥) و مطمئناً مولانا به اين گفته توجه داشته است.
جاه: كنايت از پادشاهى، حكمرانى.
معنىاش پنهان: مردمان به صورت او را مىديدند و از ديدن حقيقت او محروم بودند.
ريش و دلق: كنايت از ظاهر و عارضههاى جسمانى.
خويش: خويشاوند.
عنقا: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٧٨٤/ ١ و ٣٩٨٠/ ٣.
قاف: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٥٤/ ٢.
لاف لافيدن: به پندار خود سخن گفتن.
سبا: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٩٣/ ٢ و ٢٨٢/ ٣.
نور شرق: نور مشرق، نور رخشان، كنايت از پيام سليمان (ع).
گبز: سطبر، قوى.
دعوت پيمبران و اولياى حق به هر كس و هر جا برسد جانهاى مرده را زنده مىكند.
|
هين كه اسرافيل وقتاند اوليا |
مرده را ز ايشان حيات است و نما |
|
|
جان هر يك مرده اى از گور تن |
بر جهد ز آوازشان اندر كفن |
|
١٩٣١- ١٩٣٠/ ١