شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٥ - حكايت آن مرد تشنه كه از سر جوز بن جوز مىريخت در جوى آب كه در گو بود و به آب نمىرسيد تا به افتادن جوز، بانگ آب بشنود و او را چو سماع خوش، بانگ آب اندر طرب مىآورد
حكايت آن مرد تشنه كه از سر جوز بن جوز مىريخت در جوى آب كه در گو بود و به آب نمىرسيد تا به افتادن جوز، بانگ آب بشنود و او را چو سماع خوش، بانگ آب اندر طرب مىآورد
|
در نغولى بود آب آن تشنه راند |
بر درخت جوز، جوزى مىفشاند |
|
|
مىفتاد از جوز بن جوز اندر آب |
بانگ مىآمد همىديد او حباب |
|
|
عاقلى گفتش كه بگذار اى فتى |
جوزها خود تشنگى آرد تو را |
|
|
بيشتر در آب مىافتد ثمر |
آب در پستى است از تو دور در |
|
|
تا تو از بالا فرو آيى به زور |
آب جويش برده باشد تا به دور |
|
|
گفت قصدم زين فشاندن جوز نيست |
تيزتر بنگر بر اين ظاهر مه ايست |
|
|
قصد من آن است كآيد بانگ آب |
هم ببينم بر سر آب اين حباب |
|
|
تشنه را خود شغل چه بود در جهان؟ |
گرد پاى حوض گشتن جاودان |
|
|
گرد جو و گرد آب و بانگ آب |
همچو حاجى طايف كعبه صواب |
|
ب ٧٥٢- ٧٤٤ حكايت آن مرد تشنه: نظير داستان كلوخ انداختن تشنه است از سر ديوار در جوى آب.
|
بر لب جو بود ديوارى بلند |
بر سر ديوار تشنه دردمند |
|
١١٨٨/ ٢ جوز: گردو.
نغول: گود، گودى.
راندن: رفتن، بر بالا شدن.
عاقل: آن كه پاى بند ادراك ظاهرى است، آن كه مست عشق نيست.
|
محرم اين هوش جز بىهوش نيست |
مر زبان را مشترى جز گوش نيست |
|
١٤/ ١