شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٢ - تهديد فرستادن سليمان
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٢٩٥/ ٢) قارون: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٥/ ٣.
ابابيل و پيل: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤١٨/ ٢.
پشه و كلّه نمرود: نگاه كنيد: به ذيل بيت ٣٤٥/ ٢.
سنگ باريدن بر اعداى لوط و در آب سيه غوطه خوردن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٦٤٩/ ٢.
ارشادى است ناقص خردان را و تهديدى است ستيزه كنندگان با راهنمايان را كه به قدرت و حشمت ظاهرى خود فريفته نشوند و اولياى خدا را ناتوان يا خوار نشمارند كه اگر خدا به خاطر ايشان غضب كند همه آفريدهاى خدا به يارى آن اوليا بر مىخيزند. چرا كه جمله آفرينش در فرمان خداست و كارى را كه فرمود انجام مىدهند. نمونه آن باد و دريا و سنگ پاره و ابابيل است كه عاديان، فرعونيان و قوم لوط را از پا در آورد.
|
دست بر كافر گواهى مىدهد |
لشكر حق مىشود سر مىنهد |
|
|
اى نموده ضدّ حق در فعل، درس |
در ميان لشكر اويى بترس |
|
|
جُزو جُزوت لشكر او در وفاق |
مر تو را اكنون مطيعاند از نفاق |
|
|
گر بگويد چشم را كو را فشار |
دردِ چشم از تو بر آرد صد دمار |
|
|
ور به دندان گويد او بنما وبال |
پس ببينى تو ز دندان گو شمال |
|
|
باز كُن طِب را بخوان بابُ العِلَل |
تا ببينى لشكر تن را عمل |
|
|
چون كه جان جان هر چيزى وى است |
دشمنى با جان جان آسان كى است |
|
|
خود رها كن لشكر ديو و پرى |
كز ميان جان كُنندم صفدرى |
|
|
ملك را بگذار بلقيس از نخست |
چون مرا يابى همه مُلك آنِ توست |
|
|
خود بدانى چون بر من آمدى |
كه تو بىمن نقش گرمابه بدى |
|
|
نقش اگر خود نقش سلطان يا غنى است |
صورت است از جان خود بىچاشنى است |
|
|
زينت او از براى ديگران |
باز كرده بىهُده چشم و دهان |
|
|
اى تو در بيگار خود را باخته |
ديگران را تو ز خود نشناخته |
|
|
تو به هر صورت كه آيى بيستى |
كه منم اين، و اللَّه آن تو نيستى |
|
|
يك زمان تنها بمانى تو ز خلق |
در غم و انديشه مانى تا به حلق |
|
|
اين تو كى باشى كه تو آن اوحدى |
كه خوش و زيبا و سر مست خودى |
|