شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٠ - خبر يافتن جد مصطفى عبد المطلب از گم كردن حليمه محمد را
فَن: فضيلت، رتبت.
خندان شدن دولت به اشك: زارى موجب جلب ترحم گشتن.
وَلى: دوست.
جهاد: كوشش، رياضت، عبادت.
|
از درون كعبه آمد بانگ زود |
كه هم اكنون رخ به تو خواهد نمود |
|
|
با دو صد اقبال، او مَحظوظِ ماست |
با دو صد طُلبِ ملك محفوظ ماست |
|
|
ظاهرش را شهره كيهان كنيم |
باطنش را از همه پنهان كنيم |
|
|
زرِّ كان بود آب و گل، ما زرگريم |
كه گَهش خلخال و گَه خاتم بُريم |
|
|
گَه حمايلهاى شمشيرش كنيم |
گاه بند گردن شيرش كنيم |
|
|
گه تُرُنج تخت بر سازيم از او |
گاه تاج فرقهاى مُلك جو |
|
|
عشقها داريم با اين خاك ما |
ز آن كه افتاده است در قَعده رضا |
|
|
گه چنين شاهى از او پيدا كنيم |
گَه هم او را پيش شه شيدا كنيم |
|
|
صد هزاران عاشق و معشوق از او |
در فغان و در نفير و جست و جو |
|
|
كار ما اين است بر كورى آن |
كه به كار ما ندارد ميل جان |
|
ب ١٠٠٤- ٩٩٥ زود: برفور.
محظوظ: بهرهمند، برخوردار از لطف.
تُرنج: زيورهايى كه از زر به شكل ترنج مىساختند و بر تخت پادشاه مىنشاندند.
ملك جو: خواهان پادشاهى. (آن را سرور پادشاهان كنيم.) قَعده: محل نشستن. آن قدر از جاى كه كسى در آن نشيند.
قعده رضا: اضافه مشبه به بمشبه. (او مورد رضايت ماست.) شه: حق تعالى عز و جل.
حاصل اين بيتها كه زاده طبع شاعرانه و بينش عارفانه مولاناست، بيان اندكى از مرتبت رسول اكرم ٦ نزد پروردگار است، كه از كودكى تا هنگام رحلت ديده عنايت الهى با او بود. در اين بيتها اشارت است بدان كه هر چند او نيز مانند ديگر آدميان از خاك است، اما قدرت خدا از اين خاك عجايبهايى پروراند، چنان كه زرگر زر را به