شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧ - حكايت آن واعظ كه هر آغاز تذكير، دعاى ظالمان و سخت دلان و بىاعتقادان كردى
حكايت آن واعظ كه هر آغاز تذكير، دعاى ظالمان و سخت دلان و بىاعتقادان كردى
|
آن يكى واعظ چو بر تخت آمدى |
قاطعان راه را داعى شدى |
|
|
دست بر مىداشت يا رَب رحم ران |
بر بدان و مفسدان و طاغيان |
|
|
بر همه تسخر كنان اهل خير |
بر همه كافر دلان و اهل دير |
|
|
مىنكردى او دعا بر اصفيا |
مىنكردى جز خبيثان را دعا |
|
|
مر و را گفتند كين معهود نيست |
دعوت اهل ضلالت جود نيست |
|
|
گفت نيكويى از اينها ديدهام |
من دعاشان زين سبب بگزيدهام |
|
|
خبث و ظلم و جور چندان ساختند |
كه مرا از شر به خير انداختند |
|
|
هر گهى كه رو به دنيا كردمى |
من از ايشان زخم و ضربت خوردمى |
|
|
كردمى از زخم آن جانب پناه |
باز آوردندمى گرگان به راه |
|
|
چون سبب ساز صلاح من شدند |
پس دعاشان بر من است اى هوشمند |
|
ب ٩٠- ٨١ تذكير: در لغت ياد آوردن است، و در اصطلاح: موعظت، پند دادن.
قاطعان راه: راه زنان.
داعى: دعاگو.
تسخر: ريشخند، فسوس.
اهل دير: راهبان، و در اينجا كنايت از كافران است.
جود: جوانمردى.
گرگان: كنايت از بد كاران.
در بيتهاى گذشته بدين نكته اشارت فرمود كه گاهى آدمى از شدت محبتى كه به چيزى يا كسى دارد آن را از هر جهت نيك مىپندارد. براى رهايى از اين اشتباه بايد از