شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٦ - آزاد شدن بلقيس از ملك و مست شدن او از شوق ايمان، و التفات همت او از همه ملك منقطع شدن وقت هجرت، الا از تخت
تفريق: جدا كردن، جدا ساختن قطعهها از يكديگر.
اوصال: جمع وصل: عضو.
فى الأخير: در پايان. سرانجام.
سر از وحدت بر آوردن: به عالم جان كه جهان يك رنگى است رسيدن.
دمّ عقرب: از «عقرب» برجى از برجهاى آسمان مقصود است. در دم عقرب ستاره اى است روشن.
|
دم عقرب بتابيد از سر كوه |
چنان چون چشم شاهين از نشيمن |
|
(ديوان منوچهرى، ص ٦٣، فرهنگ اصطلاحات نجومى، ص ٢٨٨) نقد حال: هم اكنون، در حال.
ديو بر خوان حوران: تخت بلقيس در محفل سليمان.
دلق و چارق اياز: داستان او به تفصيل در دفتر پنجم خواهد آمد.
در اين بيتها رمز دل بستگى بلقيس را به تخت نمىگويد چرا كه به فرمودهى او چشم فهم شنونده چنان كه بايد بينا نيست، اما آن رمز در مطاوى مثنوى آمده است.
تنها اولياى خاص حقاند كه چون خواهند از همه چيز دل مىكنند. بلقيس هر چند به سليمان گرويده بود امّا بدان درجت نرسيده بود كه از همه ماديات دل بر كند. و اگر كسى بدان درجت رسيد جان او به وحدت رسيده است.
داستان دلق و چارق اياز هر چند در دفتر پنجم خواهد آمد، در اينجا به اختصار گفته مىشود. اياز را حجره اى بود كه گهگاه بدان در مىشد و نهان مىگشت. دشمنان او به سلطان محمود گفتند اياز را خزانه اى است دور از چشم تو كه بس گوهرها در آن است.
محمود دستور جست و جو داد. ملازمان او پنهان از اياز بدان جا رفتند، ليكن در حجره جز دلق و چارقى نديدند، محمود از اياز سرّ كار را پرسيد گفت بدان حجره مىروم و آن دلق و چارق را مىبينم تا فراموش نكنم كه در آغاز كه بودهام و اكنون به كجا رسيدهام.
سپس مولانا به خلقت آدمى مىپردازد و عبرت ديگرى را بيان مىدارد.
|
خاك را و نطفه را و مُضغه را |
پيش چشم ما همىدارد خدا |
|
|
كز كجا آوردمت اى بد نِيَت |
كه از آن آيد همى خِفريقيت |
|
|
تو بر آن عاشق بُدى در دور آن |
منكر اين فضل بودى آن زمان |
|