شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٨ - مژده دادن ابو يزيد از زادن ابو الحسن خرقانى قدس الله روحهما پيش از سالها و نشان صورت او، سيرت او يك به يك، و نوشتن تاريخ نويسان آن را جهت رصد
|
خود نه آن بوى است اين كاندر جهان |
صد هزاران پردهاش دارد نهان |
|
|
پر شد از تيزى او صحرا و دشت |
دشت چه؟ كز نه فلك هم در گذشت |
|
|
اين سر خم را به كهگل در مگير |
كين برهنه نيست خود پوشش پذير |
|
|
لطف كن اى راز دانِ راز گو |
آن چه بازت صيد كردش باز گو |
|
|
گفت بوى بو العجب آمد به من |
همچنان كه مر نَبى را از يمن |
|
|
كه محمّد گفت بر دستِ صبا |
از يمن مىآيدم بوى خدا |
|
|
بوى رامين مىرسد از جانِ وَيس |
بوى يزدان مىرسد هم از اوَيس |
|
|
از اويس و از قَرَن بوى عجب |
مر نبى را مست كرد و پُر طرب |
|
|
چون اوَيس از خويش فانى گشته بود |
آن زمينى آسمانى گشته بود |
|
|
آن هليله پروريده در شكر |
چاشنىِّ تلخيَش نبود دگر |
|
|
آن هليله رَسته از ما و منى |
نقش دارد از هَليله طعم نى |
|
|
اين سخن پايان ندارد باز گرد |
تا چه گفت از وحى غيب آن شير مرد |
|
ب ١٨٣٢- ١٨٠١ ابو يزيد: بايزيد بسطامى. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩٢٣/ ٢) داستان خرقانى را به مناسبت بيت ١٨٠٠ و براى اثبات مضمون آن آورده است.
ابو الحسن خرقانى: على بن احمد يا على بن جعفر، از مردم خرقان بسطام و از مشايخ بزرگ صوفيه است. (تولد ٣٤٨، وفات ٤٢٥ ه. ق) در وصف او نوشتهاند: «سلطان محمود براى ديدن وى از غزنين به خرقان رفت. رسولى فرستاد تا شيخ را بگويد سلطان براى ديدار تو تا به اينجا آمد، تو نيز تا خيمه او رو، و اگر نيامد بر او بخوانيد «أطِيعُوا اللَّهَ وَ أطِيعُوا الرَّسُولَ وَ اولِىِ الأمرِ مِنكُم.» چون رسول اين آيت بر شيخ خواند گفت محمود را بگوييد در أطِيعُوا اللَّه چنان مستغرقم كه در أطِيعُوا الرَّسُول خجالتها دارم تا به اولى الامر چه رسد.» (نگاه كنيد به: تذكرة الأولياء، ص ٦٦٨- ٦٦٩) پيشين از حال ابو الحسن ديدن: اشارت بدين داستان است كه عطار نوشته است: «بايزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدى به سر ريگ- كه آن جا قبور شهد است- چون بر خرقان گذر كردى باستادى و نفس بر كشيدى مريدان از وى سؤال كردند كه شيخا ما هيچ بوى نمىشنويم. گفت آرى كه از اين ديه دزدان بوى مردى مىشنوم. مردى بُوَد نام او