شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٠ - بقيه عمارت كردن سليمان
|
چون ز كودك رفت آن حرص بدش |
بر دگر اطفال خنده آيدش |
|
|
كه چه مىكردم چه مىديدم در اين |
خَل ز عكس حرص بنمود أنگبين |
|
|
آن بناى انبيا بىحرص بود |
ز آن چنان پيوسته رونقها فزود |
|
|
اى بسا مسجد بر آورده كرام |
ليك نبود مسجد اقصاش نام |
|
ب ١١٣٦- ١١٢١ فَحم: ذغال. (ذغال سياه است اما چون آتش گيرد سياهى آن ناپديد شود. و چون آتش خاموش شود سياهى پديد آيد.) غَولَه: بيشتر شارحان مثنوى آن را گياهى تلخ و ترش معنى كردهاند كه چون كسى خورد، دندانش كند شود. اما ننوشتهاند «غوله» فارسى است يا عربى. در عربى گياهى كه چنين وصفى دارد «غَولان» است، نه غَولَه. اما در فارسى چنان كه در برهان قاطع، فرهنگ جهان گيرى، و لغت نامه دهخدا (به نقل از اين دو) آمده «غوله» مردم خام بىعقل است.
بعضى توهم كردهاند غُولَه مؤنث «غُول» است ليكن در نسخه اساس اين كلمه با فتح اول ضبط شده است، نيز تركيب «پخته پندارد» كه در نيم بيت دوم آمده با ماده غول مناسبتى ندارد. تصور آن كه غُوله صورتى از «غوره» را به همين صورت به كار برده است. بعلاوه چنان كه نوشته شد در نسخه اساس «غَوله» به فتح غين است پس معنى غَوله چيست؟ مسلّم است كه آن را به معنى فارسى آن نمىتوان گرفت زيرا هر چند بر آراييدن را در باره آن مىتوان پذيرفت (احمقى را كه غول بظاهر عاقل نشان دهد)، ليكن با «پخته پندارد» مناسب نيست.
بايد توجه داشت وصفى كه لغويان براى غولان نوشتهاند مرادف گياهى است ترش مزه كه «حَمزَه» نام دارد (تر تيزك)، و با توجه بدين كه حمزه در مثنوى در بيتهاى زير آمده است:
|
بر قفاى صوفى حَمزه پرست |
راست مىكرد از براى صفع دست |
|
١٣٣١/ ٦
|
چالش است آن حمزه خوردن نيست اين |
تا تو بر مالى به خوردن آستين |
|