شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٠ - بيان آن كه عقل جزوى تا به گور بيش نبيند در باقى مقلد اوليا و انبياست
دوار: سر در گم شدن، حقيقت را ندانستن.
ارتفاع: رتبت يافتن، به رياست رسيدن.
وَخش: نام شهرى است از ولايت بدخشان.
|
شنيدم كه در خاك وَخش از مهان |
يكى بود در كنج خلوت نهان |
|
(بوستان سعدى، ص ٣٢) سوى وخش شدن: كنايت از سير كردن و به حقيقت رسيدن. (با عقل جزئى به حقيقت نتوان رسيد.) نور برق: در روشنى كوتاه برق نمىتوان راه را يافت. كنايت از آن كه با علم صورى نمىتوان به حقيقت رسيد.
نيست: آن كه از خود چيزى ندارد. بنده.
هست: كنايت از پروردگار تعالى.
كُتَّاب: مكتب خانه.
تنيدن: چسبيدن.
بينش عقل جزوى بدين عالم محدود است و تا آدمى زنده است از اين عقل تواند بهره گرفت. اما عقلى كه از نيروى الهى بهره گرفته باشد در اين عالم آن عالم را خواهد ديد. (نگاه كنيد به: داستان زيد، بيت ٣٥٠٠/ ١ به بعد) پس اگر خواهان رسيدن به حق هستى بايد اين عقل را واگذارى و به عقل آفرين رو آرى و از او علم خواهى و آن علم را با درس و استاد و مكتب نمىتوان فرا گرفت.
چنان كه پيمبران و از جمله موسى بن عمران مكتب نرفته بودند، و از مكتب خانه حق درس آموختند.
سپس بعض معلمان علمهاى صورى را انذار مىكند كه مبادا هوى بر آنان چيره شود و از تعليم مردم، رفعت منصب خواهند، و بايد دانست كه شهوت و هواى نفس را گونههاست و سرانجام مىفرمايد عقل جزئى تواند تو را كه بيمارى به طبيب رساند، اما شفا دادنت نتواند. يعنى عقل جزئى مىتواند تو را به كسى رهبرى كند كه از جانب خداست و طبيب بيمارىهاى دل شماست.
|
نك شياطين سوىِ گردون مىشدند |
گوش بر اسرار بالا مىزدند |
|