شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٢ - سبب هجرت ابراهيم ادهم قدس الله سره و ترك ملك خراسان
سبب هجرت ابراهيم ادهم قَدَّسَ اللَّهُ سِرَّه و ترك ملك خراسان
|
ملك بر هم زن تو ادهم وار زود |
تا بيابى همچو او ملك خلود |
|
|
خفته بود آن شه شبانه بر سرير |
حارسان بر بام اندر دار و گير |
|
|
قصد شه از حارسان آن هم نبود |
كه كند ز آن دفع دزدان و رنود |
|
|
او همىدانست كآن كو عادل است |
فارغ است از واقعه آمن دل است |
|
|
عدل، باشد پاسبان كامها |
نه به شب چوبك زنان بر بامها |
|
|
ليك بد مقصودش از بانگ رباب |
همچو مشتاقان خيال آن خطاب |
|
|
ناله سرنا و تهديد دهل |
چيز كى ماند بد آن ناقور كل |
|
|
پس حكيمان گفتهاند اين لحنها |
از دوار چرخ بگرفتيم ما |
|
ب ٧٣٢- ٧٢٥ سبب هجرت: داستانى است كه در تذكرة الأولياء و نفحات الأنس و ديگر كتابها آمده است، و آن اينكه ابراهيم هنگام پادشاهى شبى بر تخت خفته بود آوازى شنيد پرسيد كيست؟ گفت: آشناست، اشترى گم كردهام مىجويم. گفت: اشتر بر بام مىجويى؟ گفت:
اى غافل، خدا را در جامه اطلس مىطلبى؟
ملك خلود: پادشاهى جاويد. (ترك دنيا و زيورهاى آن كن و بهشت جاودان و رضاى حق بستان.) دار و گير: (اسم مركب) بانگ و فرياد (كه نگهبانان سر دهند).
كام: خواست، طلب.
چوبك زدن: طبل يا تخته كوفتن مهتر پاسبان به شب، تا ديگر پاسبانان بيدار مانند و دزدان بگريزند.
|
فتاده پاسبان را چوبك از دست |
جرس جنبان خراب و پاسبان مست |
|
(نظامى، به نقل از لغت نامه)