شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٩ - بيان آن كه مجموع عالم صورت عقل كل است، چون با عقل كل به كژ روى جفا كردى صورت عالم تو را غم فزايد اغلب احوال، چنان كه دل با پدر بد كردى صورت پدر غم فزايد تو را و نتوانى رويش را ديدن، اگر چه پيش از آن نور ديده بوده باشد و راحت جان
بيان آن كه مجموع عالم صورت عقل كُلّ است، چون با عقل كل به كژ روى جفا كردى صورت عالم تو را غم فزايد اغلب احوال، چنان كه دل با پدر بد كردى صورت پدر غم فزايد تو را و نتوانى رويش را ديدن، اگر چه پيش از آن نور ديده بوده باشد و راحت جان
|
كُلِّ عالم صورت عقل كُل است |
كوست باباى هر آنك اهل قُل است |
|
|
چون كسى با عقل كل كفران فزود |
صورت كُل پيش او هم سگ نمود |
|
|
صلح كن با اين پدر عاقلى بِهِل |
تا كه فرش زر نمايد آب و گِل |
|
|
پس قيامت نقد حال تو بود |
پيش تو چرخ و زمين مُبدَل شود |
|
|
من كه صلحم دائما با اين پدر |
اين جهان چون جَنَّتستم در نظر |
|
|
هر زمان نو صورتىّ و نو جمال |
تا ز نو ديدن فرو ميرد ملال |
|
|
من همىبينم جهان را پر نعيم |
آبها از چشمهها جوشان مقيم |
|
|
بانگ آبش مىرسد در گوش من |
مست مىگردد ضمير و هوش من |
|
|
شاخهها رقصان شده چون تايبان |
برگها كف زن مثالِ مطربان |
|
|
برقِ آيينه است لامع از نمد |
گر نمايد آينه تا چون بود |
|
|
از هزاران مىنگويم من يكى |
ز آن كه آگنده است هر گوش از شكى |
|
|
پيش وهم اين گفت مژده دادن است |
عقل گويد مژده چه نقد من است |
|
ب ٣٢٦٩- ٣٢٥٨ عقل كل: عقل اول. صادر نخست، و از آن تعبيرهاى ديگرى نيز شده است. (نگاه كنيد به:
ذيل بيت ١٨٩٩/ ١) اهل قل: چنان كه مىدانيم در اصطلاح منطقيان انسان حيوان ناطق است و ناطق فصل مميز او با ديگر جانداران است. پس از ناطق گفتار لفظى را نمىخواهند، بلكه مقصود ادراك است. اهل قل در اين بيت به معنى اهل ادراك و عقل است. در بيت ديگر از عقل به شاه