شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠١ - قصه صوفى كه در ميان گلستان سر به زانو مراقب بود يارانش گفتند سر بر آور تفرج كن بر گلستان و رياحين و مرغان و آثار رحمة الله تعالى
قصّه صوفى كه در ميان گلستان سر به زانو مراقب بود يارانش گفتند سر بر آور تَفُّرج كن بر گلستان و رياحين و مرغان و آثار رحمة اللَّه تعالى
|
صوفيى در باغ از بهر گشاد |
صوفيانه روى بر زانو نهاد |
|
|
پس فرو رفت او به خود اندر نُغُول |
شد ملول از صورتِ خوابش فُضول |
|
|
كه چه خُسپى آخر اندر رَز نگر |
اين درختان بين و آثار و خُضَر |
|
|
أمرِ حق بشنو كه گفته است انظُروا |
سوى اين آثار رحمت آر رو |
|
|
گفت آثارش دل است اى بو الهوس |
آن برون آثارِ آثار است و بس |
|
|
باغها و سبزهها در عين جان |
بر برون عكسش چو در آبِ روان |
|
|
آن خيال باغ باشد اندر آب |
كه كند از لطفِ آب آن اضطراب |
|
|
باغها و ميوهها اندر دل است |
عكس لطفِ آن بر اين آب و گِل است |
|
|
گر نبودى عكس آن سَروِ سرور |
پس نخواندى ايزدش دارُ الغُرور |
|
|
اين غرور آن است يعنى اين خيال |
هست از عكس دل و جانِ رجال |
|
|
جمله مغروران بر اين عكس آمده |
بر گمانى كين بود جنَّتكده |
|
|
مىگريزند از اصول باغها |
بر خيالى مىكنند آن لاغها |
|
|
چون كه خواب غفلت آيدشان به سر |
راست بينند و چه سود است آن نظر |
|
|
بس به گورستان غريو افتاد و آه |
تا قيامت زين غلط وا حَسرَتاه |
|
|
اى خنك آن را كه پيش از مرگ مرد |
يعنى او از اصل اين رَز بوى بُرد |
|
ب ١٣٧١- ١٣٥٧ قصّه صوفى: ظاهراً گرفته از مقالات شمس است: «صوفى را گفتند سر بر آر انظُر إلَى آثارِ رَحمَةِ اللَّه. گفت آن آثارِ آثار است، گلها و لالهها اندرون است.» (مقالات شمس، ج ٢، ص ٤٤) در تذكرة الأولياء (ص ٨٢) اين داستان از رابعه عدويه نقل شده است.