شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٦ - قصه رستن خروب در گوشه مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان
|
گفت آدم كه ظَلَمنا نَفسَنا |
او ز فعل حق نُبد غافل چو ما |
|
١٤٨٩/ ١ سرخ رو: كنايت از سرافزار، و در آن تلميحى است بدان كه آفرينش ابليس از آتش است و آتش سرخ است.
رَبِّ بِما أغوَيتَنِى:
|
گفت شيطان كه بما أغوَيتَنى |
كرد فعل خود نهان ديو دَنى |
|
١٤٨٨/ ١ تا نگردى جَبرى: از داستان ابليس عبرت بگير و جبر را بهانه مكن.
دامن كشيدن: شادمانه و متكبرانه ادامه دادن.
مُكرَه: ناخواه، ناپسند. (اگر در گناه كردن اختيارى ندارى و تو را بنا خواه بدان وا مىدارند پس خوشى تو در آن براى چيست.) گم ره: راهى كه آشكار نيست به كجا مىرسد.
بيست مرده جنگ كردن: كنايت از سخت حريص و پايدار بودن.
|
چون كه آيد نوبتِ نفس و هوا |
بيست مَرده اختيار آيد تو را |
|
٣٠٧١/ ٥ هيچ كس: ناچيز. بىارزش.
|
تو چنان ظن مىبرى اى هيچ كس |
كين خطر آن پير را افتاد و بس |
|
(منطق الطير عطار، ص ٧٩) بىره: بىراه. كه به اراده خود نمىرود. كه نمىداند چه مىكند.
زيركى ...: به خرد خود بسنده كردن. چون شناگرى در درياست كه ناآشنا را غرقه مىسازد.
سَبَاحى: شناورى.
جَيحُون: نام رودخانه معروف، ليكن در اينجا در معنى مطلق «رود» به كار رفته است.
هفت دريا: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٦٠٤/ ٢.
سخن از «خرّوب» يا «خرنوب» بود و رستن آن در مسجد اقصى، و اعلام سليمان بدان كه زندگانى او پايان يافته است. در اين بيتها «دل» به «مسجد اقصى» و «يار بد» يا