شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦٤ - بيان آن كه تن خاكى آدمى همچون آهن نيكو جوهر، قابل آينه شدن است، تا در او هم در دنيا بهشت و دوزخ و قيامت و غير آن معاينه بنمايد نه بر طريق خيال
بيان آن كه تن خاكىِ آدمى همچون آهنِ نيكو جوهر، قابل آينه شدن است، تا در او هم در دنيا بهشت و دوزخ و قيامت و غير آن معاينه بنمايد نه بر طريق خيال
|
پس چو آهن گر چه تيره هيكلى |
صيقلى كن صيقلى كن صيقلى |
|
|
تا دلت آيينه گردد پُر صوَر |
اندر او هر سو مليحى سيمبر |
|
|
آهن ار چه تيره و بىنور بود |
صيقلى آن تيرگى از وى زدود |
|
|
صيقلى ديد آهن و خوش كرد رو |
تا كه صورتها توان ديد اندر او |
|
|
گر تن خاكى غليظ و تيره است |
صيقلش كن ز آن كه صيقلگيره است |
|
|
تا در او، اشكال غيبى رو دهد |
عكس حورىّ و ملك در وى جهد |
|
|
صيقلِ عقلت بد آن داده است حق |
كه بدو روشن شود دل را ورق |
|
|
صيقلى را بستهاى اى بىنماز |
و آن هوا را كردهاى دو دست باز |
|
|
گر هوا را بند بنهاده شود |
صيقلى ار دست بگشاده شود |
|
|
آهنى كآيينه غيبى بُدى |
جمله صورتها در او مُرسَل شدى |
|
|
تيره كردى زنگ دادى در نهاد |
اين بود يَسعَونَ فِى الأرضِ الفَسَاد |
|
|
تا كنون كردى چنين، اكنون مكن |
تيره كردى آب را افزون مكن |
|
|
برمشوران تا شود اين آب صاف |
و اندر او بين ماه و اختر در طواف |
|
|
ز آن كه مردم هست همچون آبِ جو |
چون شود تيره نبينى قَعر او |
|
|
قعر جو پُر گوهر است و پُر زِ دُر |
هين مكن تيره كه هست اوصافِ حُر |
|
|
جان مردم هست مانند هوا |
چون به گرد آميخت شد پرده سما |
|
|
مانع آيد او ز ديد آفتاب |
چون كه گردش رفت شد صافىّ و ناب |
|
|
با كمال تيرگى حق واقعات |
مىنمودت تا روى راه نجات |
|
ب ٢٤٨٥- ٢٤٦٨ صيقلى ديدن آهن: صاف و روشن شدن آن و صيقل صفت است، نيز آلت زدودن زنگ.