شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٩
نمودن جبرئيل ٧ خود را به مصطفى صلّى اللَّه عليه و سلَّم به صورت خويش و از هفت صد پر او چون يك پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش
|
مصطفى مىگفت پيش جبرئيل |
كه چنان كه صورت توست اى خليل |
|
|
مر مرا بنما تو محسوس آشكار |
تا ببينم مر تو را نظّاره وار |
|
|
گفت نتوانىّ و طاقت نبودت |
حس ضعيف است و تُنك، سخت آيدت |
|
|
گفت بنما تا ببيند اين جسد |
تا چه حد حس نازك است و بىمدد |
|
ب ٣٧٥٧- ٣٧٥٤ عنوانى را كه مولانا نوشته است به احتمال قوى بلكه مطمئناً گرفته از احياء علوم الدين است. اما اين داستان علاوه بر مأخذهايى كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى بدانها اشارت شده، در كتابهاى ديگر، از جمله تفسير درّ المنثور، (ج ١، ص ٩٢) ذيل آيه: قُلْ مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ ... (بقره، ٩٧) ديده مىشود.
مجلسى نيز عبارت او را در بحار الانوار (ج ٥٦، ص ٢٥٩) آورده است. روايت سيوطى در درّ المنثور، از ابن شهاب است، از رسول خدا كه «جبرئيل را فرمود خواهم تو را به صورتى كه هستى ببينم. جبرئيل گفت توان آن را ندارى. فرمود دوست دارم چنين كنى. پس شبى ماهتاب، كه به مصلّا مىرفت، جبرئيل در صورت خود آمد. رسول ٦ چون او را ديد غش كرد، پس به هوش آمد حالى كه به جبرئيل تكيه داده و يكى از دستهاى او بر سينه وى بود.
روايتى را هم كه ابو الفتوح در تفسير خود آورده و در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ١٥٥) بدان اشارت شده، همين روايت ابن شهاب است كه در سند آن جاى بسى گفت و گوست. ابن سعد در الطبقات الكبرى (ج ٣، بخش ١) نوشته است: حمزه از رسول ٦ خواست جبرئيل را به صورتى كه هست ببيند و او فرمود توان ديدن او را