شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٨ - لابه كردن قبطى سبطى را كه يك سبوبه نيت خويش از نيل پر كن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستى و برادرى كه سبو كه شما سبطيان بهر خود پر مىكنيد از نيل، آب صاف است و سبو كه ما قبطيان پر مىكنيم خون صاف است
|
كوه در سوراخ سوزن كى رود |
جز مگر كآن رشته يكتا شود[١] |
|
|
كوه را كَه كن به استغفار و خوش |
جام مغفوران بگير و خوش بكش |
|
|
تو بدين تزوير چون نوشى از آن؟ |
چون حرامش كرد حق بر كافران |
|
|
خالق تزوير تزوير تو را |
كى خرد اى مُفتَرِىِّ مُفتَرا |
|
|
آل موسى شو كه حيلت سود نيست |
حيلهات باد تهى پيمودنى است |
|
|
زَهره دارد آب كز امر صمد |
گردد او با كافران آبى كند |
|
|
يا تو پندارى كه تو نان مىخورى |
زهر مار و كاهش جان مىخورى |
|
|
نان كجا اصلاح آن جانى كند |
كو دل از فرمان جانان بر كَند |
|
|
يا تو پندارى كه حرف مثنوى |
چون بخوانى رايگانش بشنوى |
|
|
يا كلام حكمت و سرِّ نهان |
اندر آيد زَغبَه در گوش و دهان |
|
|
اندر آيد ليك چون افسانهها |
پوست بنمايد نه مغز دانهها |
|
|
در سر و رو در كشيده چادرى |
رو نهان كره ز چشمت دلبرى |
|
|
شاه نامه يا كليله پيش تو |
همچنان باشد كه قرآن از عُتُو |
|
|
فرق آن گه باشد از حقّ و مجاز |
كه كند كُحل عنايت چشم باز |
|
|
ور نه پُشك و مُشك پيش اخشمى |
هر دو يكسان است چون نبود شَمى |
|
|
خويشتن مشغول كردن از ملال |
باشدش قصد از كلامِ ذُو الجلال |
|
|
كآتش وسواس را و غصّه را |
ز آن سخن بنشاند و سازد دوا |
|
|
بهر اين مقدار آتش شاندن |
آب پاك و بول يكسان شد به فن |
|
|
آتش وسواس را اين بول و آب |
هر دو بنشانند همچون وقت خواب |
|
ب ٣٤٦٨- ٣٤٤٥ قوم موسى شدن: كنايت از مؤمن گشتن. حقيقت را پذيرفتن.
مه: استعارت از ولىِّ حق.
مهتاب: استعارت از بركت و فيضى كه از ولى خدا مىرسد و راه را بر بندگان مىنماياند.
ظلمت بر عباد اللَّه: چون به ديده خشم به بندگان حق مىنگرى حقيقت آنان را نتوانى ببينى.
[١] -در حاشيه نسخه اساس: كوه برگ كه.