شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٧ - لابه كردن قبطى سبطى را كه يك سبوبه نيت خويش از نيل پر كن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستى و برادرى كه سبو كه شما سبطيان بهر خود پر مىكنيد از نيل، آب صاف است و سبو كه ما قبطيان پر مىكنيم خون صاف است
آب بود، قبطى مىخورد خون بود. اسرائيلى آب در دهن خود گرفتى از دهن خود در دهن قبطى ريختى، تا در دهن اسرائيلى بود آب بود چون در دهن قبطى شدى خون گشتى. (كشف الاسرار، ج ٣، ص ٧١٤- ٧١٥) چشم بند: سحر و افسون.
ادبار: بد بختى.
بد رگى: بد سرشتى. بد نهادى.
حر: آزاد. كنايت از صافى. پاك.
طفيلى: آن كه پى مهمانان افتد و ناخوانده به مهمانى رود.
تبع: در پى رفتن.
از غم جهيدن: به نوايى رسيدن، از خوان بر خوردار شدن.
آزادى كردن: سپاس گفتن.
|
بسته در زنجير چون شادى كند |
كى اسير حبس آزادى كند |
|
٦٣١/ ١ صمصام: شمشير برّان كه باز نگردد. كنايت از مرد با عزيمت.
حكمت الهى را كسانى توانند دريافت كه دل آنان به نور خدا روشن باشد، بسا كس كه علم خواند، و معنى آن را نداند. با لفظها خود را سر گرم كند و پى صيد مردم دود.
قبطى رمز چنين مردم است. اما آن را كه خدا در دل وى نور نهاده و دلش را براى فهم حكمت گشاده، از فايده آن برخوردار شود. اين بيت اشارت است بدان كه حسام الدين با گفته خود طالبان را از دگرگونى حفظ مىكند، اما ملولان همچنان از فيض او محروم مىمانند چنان كه در بيتهاى آينده است.
|
مُتَّقِى آن است كو بيزار شد |
از ره فرعون و موسى وار شد |
|
|
قوم موسى شو بخور اين آب را |
صلح كن با مه ببين مهتاب را |
|
|
صد هزاران ظلمت است از خشم تو |
بر عِباد اللَّه اندر چشم تو |
|
|
خشم بنشان چشم بگشا شاد شو |
عبرت از ياران بگير استاد شو |
|
|
كى طفيل من شوى در اغتراف |
چون تو را كفرى است همچون كوه قاف |
|