شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٩ - رقعه ديگر نوشتن آن غلام پيش شاه چون جواب آن رقعه اول نيافت
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠٦٥- ١٠٦٤/ ١) عقل ديگر: عقلى كه از جانب خداى تعالى افاضت شود.
ديرينه: كهنه، مانده.
نَبع: جوشش.
چنان كه نوشته شد «غلام» رمز ناقصانى است كه از نقص خود ناآگاهاند. چنين كسان تا گرفتار اين بلايند، كى پذيرفته درگاه خدايند. ترَّهاتى چند به هم بافتهاند، پندارد كه حقيقت را يافتهاند. بر درگاه اولياى خدا سخن به درشتى بر زبان رانند و نمىدانند با اين ترك ادب آنان را مىرنجانند.
|
تا توانى در رضاى قطب كوش |
تا قوى گردد كند صيد وحوش |
|
|
چون برنجد بىنوا مانند خلق |
كز كف عقل است جمله رزق حلق |
|
|
ز آن كه وجد خلق باقى خورد اوست |
اين نگه دار ار دل تو صيد جوست |
|
٢٣٤٢- ٢٣٤٠/ ٥ اگر غلام را عقل مىبود، فروتنى مىكرد و درشتى نمىنمود، عقلى كه آلايش درون را بزدايد و مستعد خوردن لقمههاى نور نمايد. غلام هنگامى پذيرفته درگاه بُوَد كه بداند پادشاه از درون او آگاه است، آن گاه خود را در او فانى سازد تا به بقاى او باقى ماند.
|
عقل جزوى عشق را منكر بود |
گر چه بنمايد كه صاحب سِر بود |
|
|
زيرك و داناست امّا نيست نيست |
تا فرشته لا نشد آهرمنى است |
|
١٩٨٣- ١٩٨٢/ ١ سپس به مناسبت، به نكته اى اشارت مىكند كه در مطاوى مثنوى بارها در باره آن سخن گفته است و در داستان ابو الحسن خرقانى نيز بدان اشارت شد: علمهاى صورى كه از استاد و كتاب فرا گيرند متعلم را از همانندهاى وى برتر نشان دهد، اما به جاييش كه بايد، نرساند:
|
علمهاى اهل دل حمّالشان |
علمهاى اهل تن احمالشان |
|
|
علم چون بر دل زند يارى شود |
علم چون بر تن زند بارى شود |
|
٣٤٤٧- ٣٤٤٦/ ١