شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٢ - قصه فرزندان عزير
بود، اكنون پس از گذشت يك صد سال نمىتوانست او را بشناسد چرا كه حقيقت در صورتى ديگر پيش چشم وى نمايان شد. پسر دوم رمز حقيقت بين است كه به عرضها نمىنگرد و حقيقت را در هر لباس مىبيند، پسر نخستين به قوه وهم مىنگرد و پسر دوم به نيروى عقل در مىيابد.
|
وهم را مژده است و پيش عقل نقد |
ز آن كه چشم وهم شد محجوبِ فَقد |
|
|
كافران را درد و مؤمن را بشير |
ليك نقد حال در چشم بصير |
|
|
ز آن كه عاشق در دم نقد است مست |
لاجرم از كفر و ايمان برتر است |
|
|
كفر و ايمان هر دو خود دربان اوست |
كوست مغز و كفر و دين او را دو پوست |
|
|
كفر قشرِ خشكِ رو بر تافته |
باز ايمان قشر لذّت يافته |
|
|
قشرهاى خشك را جا آتش است |
قشر پيوسته به مغز جان خوش است |
|
|
مغز خود از مرتبه خوش برتر است |
برتر است از خوش كه لذت گستر است |
|
|
اين سخن پايان ندارد باز گرد |
تا بر آرد موسيم از بحر گرد |
|
|
در خور عقل عوام اين گفته شد |
از سخن باقىِّ آن بنهفته شد |
|
|
زرِّ عقلت ريزه است اى متّهم |
بر قراضه مُهر سكّه چون نهم |
|
|
عقل تو قسمت شده بر صد مهم |
بر هزاران آرزو و طِمّ و رِمّ |
|
|
جمع بايد كرد اجزا را به عشق |
تا شوى خوش چون سمرقند و دمشق |
|
|
جَو جَوِى چون جمع گردى ز اشتباه |
پس توان زد بر تو سكّه پادشاه |
|
|
ور ز مثقالى شوى افزون تو خام |
از تو سازد شه يكى زَرّينه جام |
|
|
پس بَر او هم نام و هم القابِ شاه |
باشد و هم صورتش اى وصل خواه |
|
|
تا كه معشوقت بود هم نان هم آب |
هم چراغ و شاهد و نقل و شراب |
|
|
جمع كن خود را جماعت رحمت است |
تا توانم با تو گفتن آن چه هست |
|
|
ز آن كه گفتن از براى باورى است |
جان شرك از باورىِّ حق برى است |
|
|
جان قسمت گشته بر حَشوِ فلك |
در ميان شصت سودا مشترك |
|
|
پس خموشى به دهد او را ثُبوت |
پس جواب احمقان آمد سكوت |
|
|
اين همىدانم ولى مستىِّ تن |
مىگشايد بىمراد من دهن |
|
|
آن چنانك از عطسه و از خامياز |
اين دهان گردد به ناخواه تو باز |
|
ب ٣٢٩٨- ٣٢٧٧