شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٦ - قصه آغاز خلافت عثمان رضى الله عنه و خطبه وى در بيان آن كه ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول
قصّه آغاز خلافت عثمان رضى اللَّه عنه و خطبه وى در بيان آن كه ناصح فعّال به فعل به از ناصح قوّال به قول
|
قصّه عثمان كه بر منبر برفت |
چون خلافت يافت بشتابيد تفت |
|
|
منبر مهتر كه سه پايه بدست |
رفت بو بكر و دوم پايه نشست |
|
|
بر سوم پايه عمر در دور خويش |
از براى حرمت اسلام و كيش |
|
|
دور عثمان آمد او بالاى تخت |
بر شد و بنشست آن محمود بخت |
|
|
پس سؤالش كرد شخصى بو الفضول |
كآن دو ننشستند بر جاى رسول |
|
|
پس تو چون جُستى از ايشان برترى |
چون به رُتبت تو از ايشان كمترى |
|
|
گفت اگر پايه سوم را بسپَرَم |
وَهم آيد كه مثال عُمَّرم |
|
|
بر دوم پايه شوم من جاى جو |
گويى بو بكر است و اين هم مثل او |
|
|
هست اين بالا مقام مصطفى |
وَهمِ مثلى نيست با آن شه مرا |
|
|
بعد از آن بر جاى خطبه آن وَدود |
تا به قرب عَصر لب خاموش بود |
|
|
زهره نه كس را كه گويد هين بخوان |
يا برون آيد ز مسجد آن زمان |
|
ب ٤٩٦- ٤٨٦ آغاز خلافت عثمان: در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ١٣١- ١٣٢)، مأخذ اين داستان البيان و التبيين، عيون الاخبار، محاضرات الادباء راغب، و اللؤلؤ المرصوع است و نوشتهاند مؤلف كتاب اخير آن را از موضوعات شمرده، و طبرى و ابن اثير در حوادث خلافت عثمان بدين داستان اشارت نكردهاند.
هر چند چنان كه مرحوم فروزانفر نوشته است آن دو تاريخ نويس اين داستان را نياوردهاند اما يعقوبى كه مقدم بر طبرى است چنين نوشته است: «عثمان به منبر رفت و در جايى كه رسول اللَّه ٦ مىنشست، نشست. ابو بكر و عمر بدان جا ننشسته بودند. ابو بكر يك پله از جاى رسول ٦ فروتر و عمر يك پله از آن دو فروتر مىنشست. چون