شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٤ - باقى قصه موسى
باقى قصّه موسى ٧
|
كآمدش پيغام از وحى مهم |
كه كژى بگذار اكنون فَاستَقِم |
|
|
اين درخت تن عصاى موسى است |
كامرش آمد كه بيندازش ز دست |
|
|
تا ببينى خير او و شرّ او |
بعد از آن بر گير او را ز امر هو |
|
|
پيش از افكندن نبود او غير چوب |
چون به امرش بر گرفتى گشت خوب |
|
|
اوّل او بد برگ افشان بَرّه را |
گشت معجز آن گروه غرّه را |
|
|
گشت حاكم بر سر فرعونيان |
آبشان خون كرد و كف بر سر زنان |
|
|
از مزارع شان بر آمد قحط و مرگ |
از ملخهايى كه مىخوردند برگ |
|
|
تا بر آمد بىخود از موسى دعا |
چون نظر افتادش اندر مُنتها |
|
|
كين همه اعجاز و كوشيدن چراست |
چون نخواهند اين جماعت گشت راست |
|
|
امر آمد كه اتّباع نوح كن |
ترك پايان بينى مشروح كن |
|
|
ز آن تغافل كن چو داعىِّ رهى[١] |
امر بَلِّغ هست نبود آن تهى |
|
|
كمترين حكمت، كزين الحاحِ تو |
جلوه گردد آن لجاج و آن عُتُو |
|
|
تا كه ره بنمودن و اضلال حق |
فاش گردد بر همه اهل و فرق |
|
|
چون كه مقصود از وجود اظهار بود |
بايدش از پند و اغوا آزمود |
|
|
ديو الحاح غوايت مىكند |
شيخ الحاح هدايت مىكند |
|
|
چون پياپى گشت آن امر شُجون |
نيل مىآمد سراسر جمله خون |
|
|
تا به نفس خويش فرعون آمدش |
لابه مىكردش دو تا گشته قدش |
|
|
كآنچه ما كرديم اى سلطان مكن |
نيست ما را روى ايراد سخن |
|
|
پاره پاره گردمت فرمان پذير |
من به عزّت خوگرم سختم مگير |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: منگر آخر كه تو داعى رهى.