شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣ - تمامى حكايت آن عاشق كه از عسس گريخت در باغى مجهول، خود معشوق را در باغ يافت و عسس را از شادى دعاى خير مىكرد و مىگفت كه عسى أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم
|
پس قرين مىكرد از ذوق آن نفس |
با ثناى حق دعاى آن عسس |
|
|
كه زيان كردم عسس را از گريز |
بيست چندان سيم و زر بر وى بريز |
|
|
از عوانى مر و را آزاد كن |
آن چنان كه شادم او را شاد كن |
|
|
سعد دارش اين جهان و آن جهان |
از عوانىّ و سگىاش وا رهان |
|
|
گر چه خوى آن عوان هست اى خدا |
كه هماره خلق را خواهد بلا |
|
|
گر خبر آيد كه شه جرمى نهاد |
بر مسلمانان، شود او زفت و شاد |
|
|
ور خبر آيد كه شه رحمت نمود |
از مسلمانان فكند آن را به جود |
|
|
ماتمى در جان او افتد از آن |
صد چنين ادبارها دارد عوان |
|
|
او عوان را در دعا در مىكشيد |
كز عوان او را چنان راحت رسيد |
|
|
بر همه زهر و بر او ترياق بود |
آن عوان پيوند آن مشتاق بود |
|
|
پس بد مطلق نباشد در جهان |
بد به نسبت باشد اين را هم بدان |
|
|
در زمانه هيچ زهر و قند نيست |
كه يكى را پا دگر را بند نيست |
|
|
مر يكى را پا دگر را پاى بند |
مر يكى را زهر و بر ديگر چو قند |
|
|
زهر مار آن مار را باشد حيات |
نسبتش با آدمى باشد ممات |
|
|
خلق آبى را بود دريا چو باغ |
خلق خاكى را بود آن مرگ و داغ |
|
|
همچنين بر مىشمر اى مرد كار |
نسبت اين از يكى كس تا هزار |
|
ب ٧٠- ٥٢ پا به گنج فرو شدن: كنايت از معشوق را ديدن.
طالب انگشتر در جوى باغ: معشوقه را ديد با چراغى جوى آب را مىنگرد تا انگشترى گمشده خود را بيابد.
آن نفس: آن لحظه.
ثنا را با دعا قرين كردن: هر دم خدا را سپاس مىكرد و عسس را دعا.
زيان كردن: زيان وارد آوردن. (من از چنگ عسس گريختم و گريختن من بر او زيان آورد چرا كه از مزد گرفتن من محروم ماند.) عوانى: عوان بودن. براى معنى «عوان» نگاه كنيد به: ذيل بيت ٨٠٦/ ١. چون گروهى از اين مأموران با مردم تندى و بد رفتارى مىكردند مردمان آنان را به بدى نام بردند و با آنان