شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢ - تمامى حكايت آن عاشق كه از عسس گريخت در باغى مجهول، خود معشوق را در باغ يافت و عسس را از شادى دعاى خير مىكرد و مىگفت كه عسى أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم
|
هم بر آن بو مىتنند و مىروند |
هر دمى راجى و آيس مىشوند |
|
|
هر كسى را هست اوميد برى |
كه گشادندش در آن روزى درى |
|
|
باز در بستندش و آن در پرست |
بر همان اوميد آتش پا شده است |
|
ب ٥١- ٤٦ لب آلودن: كنايت از بهره اندك دادن. و در اينجا مقصود پديد شدن شوق است در دل كه منشأ طلب است.
آسيب: كنايت از شوق ديدار.
كابين: مهر زنان. كابين آوردن: در اين بيت كنايت از اخلاص و مجاهدت در پى مقصود. تنيدن: كوشيدن.
راجى: اميدوار.
آيس: نوميد.
بر: ميوه.
در پرست: كنايت از اميدوار و انتظار برنده.
آتش پا: بىقرار، ناشكيب.
آفريدگان به اميد زندهاند، اميد رسيدن به چيزى كه بدان دل بستهاند. مىكوشند تا بدان برسند:
|
كيست آن كِت مىكشد اى معتنى |
آن كه مىنگذاردت كين دم زنى |
|
٤٤٥٣/ ٣ و چون در راه مقصود گام نهادند، خواهند دانست كه كار بدان آسانى كه مىپنداشتند نيست. مجاهدت بايد و تحمل رنج «كه عشق آسان نمود اوّل ولى افتاد مشكلها.» آنان كه طالب حق و حقيقتاند از پاى نمىنشينند. اگر در به روى آنان ببندند بر در مىمانند. امّا بود كه لطف حق تعالى يكى را دست گيرد و نادانسته به مقصود رساند چنان كه در بيتهاى بعد مىبينيم.
|
چون در آمد خوش در آن باغ آن جوان |
خود فرو شد پا به گنجش ناگهان |
|
|
مر عسس را ساخته يزدان سبب |
تا ز بيم او دود در باغ شب |
|
|
بيند آن معشوقه را او با چراغ |
طالب انگشترى در جوى باغ |
|