شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠ - ديباچه دفتر چهارم
سرانجام كافران چون كرم پيله در آن چه خود بافتهاند تباه مىشوند.) نور كار: روشنى بخش، نور ده. چراغ را مىتوان كنايت از انبيا گرفت يا حسام الدين، يا هر دو.
حسودان بر جمله اولياى حق رشك مىبرند و خواهند چراغ وجودشان را خاموش سازند، امّا خدا آنان را از گزند حسودان بر كنار مىدارد كه: يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ. (صف، ٨)
|
شمع حق را پف كنى تو اى عجوز |
هم تو سوزى هم سرت اى گنده پوز |
|
|
كى شود دريا ز پوز سگ نجس |
كى شود خورشيد از پف منطمس |
|
٢٠٧٩- ٢٠٧٨/ ٦ دزد و قلّاب ...: دزد و متقلب در تاريكى مىتواند كار خود را انجام دهد.
ز چارم نور ده: اين دفتر دفتر چهارم است، و تو خورشيدى و خورشيد در آسمان چارم قرار دارد.
افسانه خواندن مثنوى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٤٢٣١/ ٣ به بعد.
آب نيل و قبطى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٣٣/ ٤ به بعد.
جامى در نفحات الأنس نويسد: «روزى چلبى حسام الدين گفت كه: وقتى كه اصحاب، مثنوى مخدومى را مىخوانند، و اهل حضور در نور آن مستغرق مىشوند، مىبينم كه جماعت غيبيان به كف دور باشها و شمشيرها گرفته حاضر مىشوند، و هر كه از سر اخلاص آن اصغا نمىكند بيخ ايمان او را و شاخههاى دين او را مىبرند، و كشان كشان به مستقر سقر مىبرند خدمت مولانا فرمود كه چنان است كه ديدى.» (نفحات الأنس، ص ٤٦٩، شرح نيكلسون، ذيل ابيات ٣٤ و ٣٥، مناقب العارفين، ج ٢، ص ٧٤٥) اين حكايت: داستان عاشق كه در پايان دفتر سوم آغاز شد.
شكوه اى است از حسودانى كه بر حسام الدين و توجه فراوان مولانا بدو رشك مىبردهاند. مولانا مىگويد رسم چنين بوده است. پيمبران نيز حسودانى داشتهاند، امّا كارى از پيش نبردهاند. حسام الدين را نيز خدا نگهبان است و از او مىخواهد كه با وى يار باشد و همچنان بر كار، تا دفتر چهارم را آغاز كند. نيز تعريضى است به كسانى كه حقيقت گفتههاى مولانا را در مطاوى مثنوى نمىدانند و آن را افسانه مىپندارند. آنان را به قبطيان همانند مىكند كه آب نيل در دهانشان خون مىشد.