شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٥ - باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به اميد همان صله و هزار دينار فرمودن بر قاعده خويش، و گفتن وزير نو هم حسن نام، شاه را كه اين سخت بسيار است و ما را خرجهاست و خزينه خالى است و من او را به ده يك آن خشنود كنم
|
انتظارم كُشت بارى گو برو |
تا رهد اين جان مسكين از گرو |
|
|
بعد از آنش داد ربع عشر آن |
ماند شاعر اندر انديشه گران |
|
|
كآن چنان نقد و چنان بسيار بود |
اين كه دير اشكُفت دسته خار بود |
|
|
پس بگفتندش كه آن دستورِ راد |
رفت از دنيا خدا مزدت دهاد |
|
|
كه مضاعف زو همىشد آن عطا |
كم همىافتاد بخشش را خطا |
|
|
اين زمان او رفت و احسان را ببرد |
او نمرد الحق بلى احسان بمرد |
|
|
رفت از ما صاحب راد و رشيد |
صاحبِ سلّاخِ درويشان رسيد |
|
|
رو بگير اين را وز اينجا شب گريز |
تا نگيرد با تو اين صاحب ستيز |
|
|
ما به صد حيلت از او اين هديه را |
بستديم اى بىخبر از جهد ما |
|
|
رو به ايشان كرد و گفت اى مشفقان |
از كجا آمد بگوييد اين عوان |
|
|
چيست نام اين وزير جامه كن |
قوم گفتندش كه نامش هم حسن |
|
|
گفت يا رب نام آن و نام اين |
چون يكى آمد؟ دريغ اى ربّ دين |
|
|
آن حسن نامى كه از يك كلك او |
صد وزير و صاحب آيد جود خو |
|
|
اين حسن كز ريش زشت اين حسن |
مىتوان بافيد اى جان صد رسن |
|
|
بر چنين صاحب چو شه اصغا كند |
شاه و ملكش را ابد رسوا كند |
|
ب ١٢٣٨- ١٢٢٢ رهيدن جان: مردن.
جان از گرو رهيدن: آسوده شدن كه: «اليَأسُ إحدَى الرَّاحَتَينِ.» كآن چنان: اشارت است به صله نخستين كه فراوان بود و بىدرنگ.
دسته خار: استعارت از چيزى اندك.
جامه كن: طرّار، كه جامه مردم از تن آنان بر آورد و ببرد. (كنايت از بىخير، كم عطا.) از ريش رسن بافيدن: اشارت است به جمله اى كه در تداول گويند: ريش دراز علامت حماقت است.
اصغا كردن: سخن شنيدن.
به مناسبت سخن از سليمانى كردن ديو، داستان شاعر و وزير را به ميان آورد. و غرض او اين است كه فريب ظاهر را نبايد خورد و راه به درون بايد برد. آن هر دو وزير بودند و هر دو را نام حسن بود اما از اين حسن تا آن حسن صد گز رسن.