شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٧ - مورى بر كاغذى مىرفت نبشتن قلم ديد قلم را ستودن گرفت مورى ديگر كه چشم تيز تر بود گفت ستايش انگشتان را كن كه آن هنر از ايشان مىبينم مورى ديگر كه از هر دو چشم روشن تر بود گفت من بازو را ستايم كه انگشتان فرع بازواند الى آخره
|
غافلان را كوههاى برف دان |
تا نسوزد پردههاى عاقلان |
|
|
گر نبودى عكس جهل برف باف |
سوختى از نار شوق آن كوه قاف |
|
|
آتش از قهر خدا خود ذرّه اى است |
بهر تهديد لئيمان دِرّه اى است |
|
|
با چنين قهرى كه زفت و فايق است |
بَردِ لطفش بين كه بر وى سابق است |
|
|
سبق بىچون و چگونه معنوى |
سابق و مسبوق ديدى بىدُوى |
|
|
گر نديدى آن بود از فهم پَست |
كه عقول خلق ز آن كان يك جو است |
|
|
عيب بر خود نه، نه بر آيات دين |
كى رسد بر چرخ دين مرغ گلين |
|
|
مرغ را جولانگه عالى هواست |
ز آن كه نشو او ز شهوت وز هواست |
|
|
پس تو حيران باش بىلا و بلى |
تا ز رحمت پيشت آيد محملى |
|
|
چون ز فهم اين عجايب كودنى |
گر بلى گويى تكلّف مىكنى |
|
|
ور بگويى نى زند نى گردنت |
قهر بر بندد بد آن نى روزنت |
|
|
پس همين حيران و واله باش و بس |
تا در آيد نصر حقّ از پيش و پس |
|
|
چون كه حيران گشتى و گيج و فنا |
با زبان حال گفتى اهدنا |
|
|
زفتِ زفت است و چو لرزان مىشوى |
مىشود آن زفت نرم و مستوى |
|
|
ز آن كه شكل زفت بهر منكر است |
چون كه عاجز آمدى لطف و بِر است |
|
ب ٣٧٥٣- ٣٧٣٩ دِرّه: تازيانه.
برد لطف: اضافه مشبَّهٌ به بمشبه. اشارت است به حديث قدسى: «سَبَقَت رَحمَتِى غَضَبى.» (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٦١٧/ ٢) بىدوى بودن سابق و مسبوق: سابق و مسبوق نسبت به زمان است و حق تعالى منزه است از زمان و مكان.
مرغ گلين: استعارت از انسانى كه تنها در بند پرورش جسم خاكى است.
حيران شدن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١١٦/ ٣.
در آمدن حق: چنان كه در قرآن كريم است: حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا. (يوسف، ١١٠) بِر: بِرّ: نكوىى.