شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٦ - مورى بر كاغذى مىرفت نبشتن قلم ديد قلم را ستودن گرفت مورى ديگر كه چشم تيز تر بود گفت ستايش انگشتان را كن كه آن هنر از ايشان مىبينم مورى ديگر كه از هر دو چشم روشن تر بود گفت من بازو را ستايم كه انگشتان فرع بازواند الى آخره
كواكباند.» (كيمياى سعادت، ج ١، ص ٥٧) ورد: گل.
فُطِن: زيرك.
تقليب: گرداندن.
تمثيلى است از ميزان ادراك جويندگان حقيقت، كه بعضى ظاهر بيناند و پندارند، هر چه از راه حس يافتند حقيقت است و بعضى را علم بيشتر است به قياسهاى عقلانى متوسل مىشوند و سببهايى را مىيابند و مسبب را نمىبينند. اما آنان كه به حق متصلاند وراى سببها مىنگرند و حق تعالى را مىيابند.
|
چونش گويا يافت ذو القرنين گفت |
چون كه كوه قاف دُرِّ نطق سُفت |
|
|
كاى سخنگوى خبير راز دان |
از صفات حق بكن با من بيان |
|
|
گفت رو كآن وصف از آن هايلتر است |
كه بيان بر وى تواند بُرد دست |
|
|
يا قلم را زهره باشد كه به سر |
بر نويسد بر صحايف ز آن خبر |
|
|
گفت كمتر داستانى باز گو |
از عجبهاى حق اى حَبر نكو |
|
|
گفت اينك دشت سيصد ساله راه |
كوهها برف پر كرده است شاه |
|
|
كوه بر كُه بىشمار و بىعدد |
مىرسد در هر زمان برفش مدد |
|
|
كوه برفى مىزند بر ديگرى |
مىرساند برف، سردى تاثرى |
|
|
كوه برفى مىزند بر كوه برف |
دم به دم ز انبار بىحدّ و شگرف |
|
|
گر نبودى اين چنين وادى شها |
تفّ دوزخ محو كردى مر مرا |
|
ب ٣٧٣٨- ٣٧٢٩ دُرِّ نطق: اضافه مشبَّه به بمشبّه.
درّ نطق سُفتن: كنايت از سخن گفتن.
هايل: ترسناك.
يا قلم را زهره باشد: اشارت است به قرآن كريم: وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ. (لقمان، ٢٧) حبر: دانشمند.
ثرى: ثَرَى، زمين.