شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٦ - رقعه ديگر نوشتن آن غلام پيش شاه چون جواب آن رقعه اول نيافت
رقعه ديگر نوشتن آن غلام پيش شاه چون جواب آن رقعه اول نيافت
|
نامه ديگر نوشت آن بد گمان |
پر ز تشنيع و نفير و پُر فغان |
|
|
كه يكى رقعه نبشتم پيش شه |
اى عجب آن جا رسيد و يافت ره |
|
|
آن دگر را خواند هم آن خوب خَد |
هم نداد او را جواب و تن بزد |
|
|
خشك مىآورد او را شهريار |
او مكرّر كرد رقعه پنج بار |
|
|
گفت حاجب آخر او بنده شماست |
گر جوابش بر نويسى هم رواست |
|
|
از شهىِّ تو چه كم گردد اگر |
بر غلام و بنده اندازى نظر |
|
|
گفت اين سهل است اما احمق است |
مرد احمق زشت و مردود حق است |
|
|
گر چه آمرزم گناه و زَلَّتش |
هم كند بر من سرايت عِلّتش |
|
|
صد كس از گرگين همه گرگين شوند |
خاصه اين گرِّ خبيث ناپسند |
|
|
گرّ كم عقلى مبادا گير را |
شوم او بىآب دارد ابر را |
|
|
نَم نبارد ابر از شومىِّ او |
شهر شد ويرانه از بومىِّ او |
|
|
از گر آن احمقان طوفان نوح |
كرد ويران عالمى را در فُضوح |
|
ب ١٩٤٥- ١٩٣٤ نفير: ناله، زارى.
تَشنيع: زشتى، جملههاى زشت.
خوب خَد: زيبا رو، نكو چهره.
خشك آوردن: اعراض كردن، توجه ننمودن، خاموش ماندن.
|
چون خيره شد زين مى سرم |
خامش كنم خشك آورم |
|
|
لطف و كرم را نشمرم |
كان در نيايد در عدد |
|
(فرهنگ نوادر لغات و تعبيرات ديوان كبير، ص ٢٧٢) مردود حق بودن احمق: در سخنان على (ع) است: «إيَّاكَ وَ مُصَادَقَةَ الأحمَقِ فَإِنَّهُ يُرِيدُ أن