شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١١ - حكايت آن زن پليد كار كه شوهر را گفت كه آن خيالات از سر امرودبن مىنمايد تو را، كه چنينها نمايد چشم آدمى را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آى تا آن خيالها برود و اگر كسى گويد كه آن چه آن مرد مىديد خيال نبود و جواب اين مثالى است نه مثل در مثال همين
زن، مخنّث است. اما در كتاب الاذكياء (چاپ مكتبة التجارى بيروت، ص ١٠٦) عبارت اين است: «إنَّ امرَأةً كَانَت لَهَا عثيق.» و مطابق است با آن چه مولانا سروده است جز در درخت كه در آن كتاب نخل است. امرودبن چنان كه اشارت شد رمز تسويلات شيطان است كه حقيقت را دگرگونه مىنماياند. اما آن كه بر امرودبن بر شد آن چه ديد حقيقت بود اين مثال است و در مثال همين بس بود. چون بر امرودبُنِ پندار بر شدى حقيقت را دگرگون خواهى يافت. پس بهتر آن است كه بر پندار اعتماد نكنى.
مُول: فاسق.
بر زدن: آرميدن، جمع گشتن.
بُرطُلَّه: كلاه، كلاه قرمز.
كپى: بوزينه.
تنيدن: بافتن. هرزه تنيدن: ياوه گفتن.
|
هزل تعليم است آن را جِد شنو |
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو |
|
|
هر جدى هزل است پيش هازلان |
هزلها جِدّ است پيش عاقلان |
|
|
كاهلان امرودبن جويند ليك |
تا بد آن امرودبن راهى است نيك |
|
|
نقل كن ز امرودبن كاكنون بر او |
گشته اى تو خيره چشم و خيره رو |
|
|
اين منىّ و هستىِ اوّل بود |
كه بر او ديده كژ و احول بود |
|
|
چون فرود آيى از اين امرودبن |
كژ نماند فكرت و چشم و سخن |
|
|
يك درخت بخت بينى گشته اين |
شاخ او بر آسمان هفتمين |
|
|
چون فرود آيى از او گردى جدا |
مُبدَلش گرداند از رحمت خدا |
|
|
زين تواضع كه فرود آيى خدا |
راست بينى بخشد آن چشم تو را |
|
|
راست بينى گر بدى آسان و زَب |
مصطفى كى خواستى آن را ز رب |
|
|
گفت بنما جزو جزو از فوق و پست |
آن چنان كه پيش تو آن جزو هست |
|
|
بعد از آن بر رو بر آن امرودبن |
كه مبدّل گشت و سبز از امرِ كُن |
|
|
چون درخت موسوى شد اين درخت |
چون سوى موسى كشانيدى تو رخت |
|
|
آتش او را سبز و خرم مىكند |
شاخ او انِّى انَا اللَّه مىزند |
|
|
زير ظِلَّش جمله حاجاتت روا |
اين چنين باشد الهى كيميا |
|