شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٥ - مورى بر كاغذى مىرفت نبشتن قلم ديد قلم را ستودن گرفت مورى ديگر كه چشم تيز تر بود گفت ستايش انگشتان را كن كه آن هنر از ايشان مىبينم مورى ديگر كه از هر دو چشم روشن تر بود گفت من بازو را ستايم كه انگشتان فرع بازواند الى آخره
مورى بر كاغذى مىرفت. نبشتن قلم ديد قلم را ستودن گرفت. مورى ديگر كه چشم تيز تر بود گفت ستايش انگشتان را كن كه آن هنر از ايشان مىبينم مورى ديگر كه از هر دو چشم روشن تر بود گفت من بازو را ستايم كه انگشتان فرع بازواند الى آخره
|
موركى بر كاغذى ديد او قلم |
گفت با مور دگر اين راز هم |
|
|
كه عجايب نقشها آن كلك كرد |
همچو ريحان و چو سوسن زار و ورد |
|
|
گفت آن مور اصبع است آن پيشهور |
وين قلم در فعل فرع است و اثر |
|
|
گفت آن مور سوم كز بازو است |
كه اصبع لاغر ز زورش نقش بست |
|
|
همچنين مىرفت بالا تا يكى |
مهتر موران فطن بود اندكى |
|
|
گفت كز صورت مبينيد اين هنر |
كه به خواب و مرگ گردد بىخبر |
|
|
صورت آمد چون لباس و چون عصا |
جز به عقل و جان نجنبد نقشها |
|
|
بىخبر بود او كه آن عقل و فؤاد |
بىز تقليب خدا باشد جماد |
|
|
يك زمان از وى عنايت بر كَند |
عقل زيرك ابلهىها مىكند |
|
ب ٣٧٢٨- ٣٧٢٠ مورى بر كاغذ: گرفته از سخن غزالى است: «اين بىچاره طبيعىِ مرجوم و منجمِ محروم، كارها با طبايع و نجوم حوالت كنند. مثال اين چون مورچه اى است كه بر كاغذ مىرود و كاغذ را مىبيند كه سياه مىشود و بر وى نقشى پيدا مىآيد. نگاه كند سر قلم بيند شاد شود و گويد حقيقت اين كار بشناختم. اين نقاشى قلم مىكند. اين مثال طبيعى است كه هيچ چيز ندانست از محركات جز درجت باز پسين. پس مورچه ديگرى بيامد كه چشم وى فراخ تر بود و مسافت ديدار وى بيشتر بود. گفت غلط كردى من اين قلم را مُسخّر مىبينم و وراى وى چيز ديگر همىبينم كه اين نقاشى وى مىكند و بدين شاد شد و گفت حقيقت اين است كه من بدانستم كه نقاش انگشت است نه قلم، و قلم مسخر انگشت است، و اين مثال منجم است كه نظر وى بيشتر بكشيد، بدانست كه طبايع مسخر