شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٣ - رفتن ذو القرنين به كوه قاف و در خواست كردن كه اى كوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن كوه قاف كه صفت عظمت او در گفت نيايد كه پيش آن ادراكها فدا شود و لابه كردن ذو القرنين كه از صنايعش كه در خاطر دارى و بر تو گفتن آن آسانتر بود بگوى
عُظم: بزرگى.
اندر تگ بودن كوه: اشارت است به آيه: وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ. (نمل، ٨٨) قتاده گويد: «ثابتةٌ فى اصولها لا تحرك و هى تمر مرَّ السحاب.» (درّ المنثور) بخارات زمين: پيدايش زلزله را از تراكم بخار و منفجر شدن آن مىپنداشتند. سبزوارى گويد:
|
زلزلة الارض لحبس الابخرة |
و العين من تكثيفها منفجرة |
|
(شرح منظومه سبزوارى) اما در باره پرسش ذو القرنين از كوه قاف. نيكلسون دو روايت آورده است يكى از امير المؤمنين على (ع) كه در باره شكوه زمين است از گناه آدميان و از ديدن آن، و آفريدن خدا كوهها را براى مهار زمين از لرزش. و ديگرى روايت وهب بن منبه در باره پرسش ذو القرنين، و اين روايت با آن چه مولانا سروده منطبق است و آن را از تفسير كشف الاسرار مىآوريم: «ذو القرنين گرد عالم مىگشت تا به كوه قاف رسيد و گرد كوه قاف كوههاى خرد ديد. ربُّ العالمين، كوه با وى به سخن آورد تا از وى پرسيد كه: ما أنت؟ تو چه باشى و نامت چيست؟ گفت: أنا قاف، منم قاف گرد عالم در آمده. گفت: اين كوههاى خرد چيست؟ گفت: اين رگهاى من است و در هر بقعتى و در هر شهرى از شهرهاى زمين از من رگى است بدو پيوسته، هر آن زمين كه به ارادت حق آن را زلزله خواهد رسيد، مرا فرمايد تا رگى از رگهاى خود بجنبانم كه به آن زمين پيوسته تا آن را زلزله افتد. ذو القرنين گفت: يا قاف از عظمت الله با ما چيزى بگوى، گفت: يا ذا القرنين إنَّ شَأنَ رَبِّنا لَعظيمٌ كار خداوند ما عظيم است و از اندازه وهم و فهم بيرون است. به عظمت او خبر كجا رسد؟ و كدام عبارت به وصف او رسد؟ گفت: آخر آن چه كمتر است و در تحت وصف آيد چيزى بگوى. گفت وراى من زمينى است آفريده پانصد ساله راه طول آن و پانصد ساله راه عرض آن، همه كوهانند پر از برف ور نه آن برف بودى من از حرارت دوزخ چون ارزير بگداختيد ... جوانمردان طريقت و ارباب معرفت سرّى ديگرى گفتهاند در معنى «ق» گفتند آن كوه قاف كه گرد عالم در كشيده، نمود كارى است از آن قاف كه گرد دلهاى دوستان در كشيده. پس هر كه در اين دنيا خواهد كه از