شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨١ - باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به اميد همان صله و هزار دينار فرمودن بر قاعده خويش، و گفتن وزير نو هم حسن نام، شاه را كه اين سخت بسيار است و ما را خرجهاست و خزينه خالى است و من او را به ده يك آن خشنود كنم
|
چون كه آن خلّاق شكر و حمد جوست |
آدمى را مدح جويى نيز خوست |
|
|
خاصه مرد حق كه در فضل است چست |
پر شود ز آن باد چون خيك درست |
|
|
ور نباشد اهل، ز آن باد دروغ |
خيك بدريده است كى گيرد فروغ |
|
|
اين مثل از خود نگفتم اى رفيق |
سر سرى مشنو چو اهلى و مفيق |
|
|
اين پيمبر گفت چون بشنيد قدح |
كه چرا فربه شود احمد به مدح |
|
|
رفت شاعر پيش آن شاه و ببرد |
شعر اندر شُكر احسان كآن نمرد |
|
|
محسنان مردند و احسانها بماند |
اى خنك آن را كه اين مركب براند |
|
|
ظالمان مردند و ماند آن ظلمها |
واىِ جانى كو كند مكر و دَها |
|
|
گفت پيغمبر خنك آن را كه او |
شد ز دنيا، ماند از او فعل نكو |
|
|
مُرد محسن ليك احسانش نمرد |
نزد يزدان دين و احسان نيست خرد |
|
|
واى آن كو مرد و عصيانش نمرد |
تا نپندارى به مرگ او جان ببرد |
|
ب ١٢٠٤- ١١٨٨ غصب: به ستم گرفتن چيزى از ديگرى.
أمَل: آرزو، اميد.
به نادر: ندرة، اتفاقاً، أحيانا.
فصل: جدايى، خلاف اصل، فرع. «و للنَّسَبِ اصول و فصول اى فروع.» (اقرب الموارد) اصل و فصل بر دادن: فضيلت او و خاندان وى را بر شمردن.
منبر نهادن: كنايت از سخن گفتن آشكارا. مديحت كردن. (چون از انديشه نان فارغ شد، در پى كسب شهرت بر مىآيد و از شاعران مىخواهد او و خاندانش را به بزرگى بستايند.) خلق ما بر صورت خود: اشارت است بدان چه در احاديث مثنوى است: «خلق اللَّه آدم على صورته.» اين جمله با مختصر تغيير در برخى كلمات، به عنوان حديث در كتابهاى حديث شيعه و اهل سنّت ديده مىشود، و ظاهراً بلكه مطمئناً از عهد عتيق به كتابهاى حديث در آمده است: «فَخَلَق اللَّهُ الإنسانَ عَلَى صُورَتِهِ. عَلَى صُورَةِ اللَّهِ خَلَقَهُ ذَكَراً وَ أنثَى خَلَقَهُم.» (سفر تكوين، فصل اول، آيه ٢٨) سپس از كتابهاى حديث به كتابهاى عرفانى در آمده و آنان به سليقه خود از آن تفسيرها كردهاند.
مرحوم مجلسى از سعد السعود ابن طاوس آورده است كه اصل حديث چنين بوده