شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٣ - باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به اميد همان صله و هزار دينار فرمودن بر قاعده خويش، و گفتن وزير نو هم حسن نام، شاه را كه اين سخت بسيار است و ما را خرجهاست و خزينه خالى است و من او را به ده يك آن خشنود كنم
روان سازد، سنت نيكويى كه پس از وى بدان روند.
در مضمون بيتها چند نكته است. نخست اينكه علاقه آدمى به دنيا و آن چه در آن است اندك اندك افزايش و تنوع مىيابد، چنان كه نخست چيزى را خواهد كه او را زنده بدارد، سپس آن چه بدان آسايش يابد، سپس آن چه او را زبان زد ديگران سازد و همچنين.
و هر يك از اين مرحلهها را درجتهاست.
ديگر آن كه ميل آدمى به ستوده شدن، امرى است طبيعى و تا حدى كه به اغراق و مبالغت نكشد نيكوست هر چند در اين باره روايتهايى است كه ظاهر آنها با يكديگر سازگار نيست. برخى در ستايش مدح چنان كه نوشته شد و برخى در نكوهش آن چنان كه:
«احثوا فى وجوه مادحيكم التراب.» و جمع ميان اين دو گونه حديثها اين است، كه مدح اگر راست و در حد متعارف باشد پسنديده است، و اگر به مبالغت و دروغ كشد گناه است. و روايتى كه در ذم مدح است اشارت به اين مدحهاست.
ديگر اينكه آدمى بايد بكوشد تا نام نيك از او باقى ماند. چرا كه آن چه پس از مرگ كسى باقى خواهد ماند اثر نيك اوست كه او را بدان رحمت مىكنند يا نام زشت وى كه بر او لعنت مىفرستند.
|
اين رها كن ز آن كه شاعر بر گذر |
وام دار است و قوى محتاج زر |
|
|
برد شاعر شعر سوى شهريار |
بر اميد بخشش و احسان پار |
|
|
نازنين شعرى پر از درّ درست |
بر اميد و بوى اكرام نخست |
|
|
شاه هم بر خوى خود گفتش هزار |
چون چنين بد عادت آن شهريار |
|
|
ليك اين بار آن وزير پر ز جود |
بر براق عزّ ز دنيا رفته بود |
|
|
بر مقام او وزير نو رئيس |
گشته ليكن سخت بىرحم و خسيس |
|
|
گفت اى شه خرجها داريم ما |
شاعرى را نبود اين بخشش جزا |
|
|
من به ربع عشر اين اى مغتنم |
مرد شاعر را خوش و راضى كنم |
|
|
خلق گفتندش كه او از پيش دست |
ده هزاران زين دلاور برده است |
|
|
بعد شكّر كلك خايى چون كند؟ |
بعد سلطانى گدايى چون كند؟ |
|
|
گفت بفشارم و را اندر فشار |
تا شود زار و نزار از انتظار |
|
|
آن گه ار خاكش دهم از راه من |
در ربايد همچو گلبرگ از چمن |
|