شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٨ - تفسير«أوجس فى نفسه خيفة موسى قلنا لا تخف إنك أنت الأعلى
تفسير «أوجَسَ فِى نَفسِهِ خِيفَةً مُوسَى قُلنَا لا تَخَف إنَّكَ أنتَ الأعلَى
|
گفت موسى سحر هم حيران كُنى است |
چون كنم كين خلق را تمييز نيست |
|
|
گفت حق تمييز را پيدا كنم |
عقل بىتمييز را بينا كنم |
|
|
گر چه چون دريا بر آوردند كف |
موسيا تو غالب آيى لَا تَخَف |
|
|
بود اندر عهد خود سحر افتخار |
چون عصا شد مار آنها گشت عار |
|
|
هر كسى را دعوىِ حُسن و نمك |
سنگِ مرگ آمد نمكها را مِحك |
|
|
سحر رفت و معجزه موسى گذشت |
هر دو را از بامِ بود افتاد طشت |
|
|
بانگ طشتِ سحر جز لعنت چه ماند؟ |
بانگ طشت دين بجز رفعت چه ماند؟ |
|
ب ١٦٧٥- ١٦٦٩ أوجس ...: «پس موسى (ع) در دل خود بيم كرد گفتيم مترس كه همانا تو برترى.» (طه، ٦٧- ٦٨) موسى دانست كه فعل ايشان باطل است و آن را حقيقتى نيست و از آن ترسيد، بلى ترس وى از آن بود كه فعل ايشان مردم را به فتنه افكند. (كشف الاسرار، ج ٦، ص ١٤٦) حيران كن: سر گردان كننده، به اشتباه افكننده.
كف بر آوردن: بعض شارحان آن را به معنى لغوى گرفتهاند اما ظاهرا «كف بر آوردن» استعارت از انجام كارى است كه ظاهر آن چشمگير و باطنش تهى است. چون كف دريا كه چون پا بر آن نهى غرق شوى.
نمك: ملاحت، زيبايى.
سنگ مرگ ...: با مردن آشكار مىشود كه زيبا كيست و زيبايى جاودانه چيست.
|
سحرهاى ساحران دان جمله را |
مرگ چوبى دان كه آن گشت اژدها |
|
١٦٦١/ ٤ (براى فرق «سحر» از «معجزه» نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١٩٥/ ٣) طشت از بام بود افتاد: سحر و معجزه هر دو از ميان رفتند، اما آوازه هر دو ماند يكى