شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٦ - بيان آن كه عارف را غذايى است از نور حق كه«أبيت عند ربى يطعمنى و يسقينى» و قوله«الجوع طعام الله يحيى به أبدان الصديقين أي فى الجوع يصل طعام الله»
|
رونق و طاق و طُرُنب و سحرشان |
گر چه خلقان را كَشد گردن كشان |
|
|
سحرهاى ساحران دان جمله را |
مرگ چوبى دان كه آن گشت اژدها |
|
|
جادوىها را همه يك لقمه كرد |
يك جهان پُر شب بُد آن را صبح خورد |
|
|
نور از آن خوردن نشد افزون و بيش |
بل همان سان است كو بوده است پيش |
|
|
در اثر افزون شد و در ذات نى |
ذات را افزونى و آفات[١] نى |
|
|
حق ز ايجاد جهان افزون نشد |
آن چه اوّل آن نبود اكنون نشد |
|
|
ليك افزون گشت اثر ز ايجاد خلق |
در ميان اين دو افزونى است فرق |
|
|
هست افزونى اثر اظهار او |
تا پديد آيد صفات و كار او |
|
|
هست افزونى هر ذاتى دليل |
كو بود حادث به علّتها عليل |
|
ب ١٦٦٨- ١٦٥٣ بىعهد بودن نفس: از آن رو كه نفس مرتكب گناه مىشود و آن خاصيت نفس أمّاره است كه: إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ. (يوسف، ٥٣) سپس پشيمان مىگردد و آن اثر نفس لَوَّامة است و ديگر بار همچنين. پس نفس را بايد كشت كه: فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ. (بقره، ٥٤) دَنى: پست.
اين انجمن: كنايت از دنيا و دنيا داران.
گور و كفن: استعارت از زيورهاى دنياوى.
خرده دان: دقيق. ريز بين.
آبِ وحى حق: اندرز و تعليم پيمبران.
گُلگونه: سرخى كه براى آرايش به چهره مىماليدند.
طالَ بقاش: دراز باد ماندن او. (تا از لطف حق برخوردار نشده اى و نورى در دلت پديد نيامده فريب نفس و ظاهر آراسته آن را مخور.) طاق و طُرُنب: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠٩٨/ ٢.
گردن كشان: به زور.
نور: استعارت از عصاى موسى.
[١] -در حاشيه نسخه اساس: انبات.