شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٤ - قصه رستن خروب در گوشه مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان
بيت المقدس رُسته است. پرسيد نام تو چيست گفت خرنوبه. سليمان رو به محراب رفت و در آن استاد و بر عصا تكيه كرد فى الحال روح او قبض گرديد ...» (روضه كافى، ص ١٤٤) و در قاموس كتاب مقدس آمده است.
خرنوب: درختى است كه در طرف شام بسيار مىباشد. و بعد از خشك شدن آن را به حيوانات و خوكان خورانند و چون شاخههاى سبزش را شيره كشند و در شيرى كه قدرى شكر بدان آميخته باشند ريزند، فى الحال بسته شود و ماست گردد. و لفظ خرنوب در عربى و سريانى از معنى شاخ مأخوذ است. زيرا كه بسيار بدان شباهت دارد (قاموس كتاب مقدس). و اين توضيح به مناسبت آمدن اين واژه در آيه ١٦ فصل ١٥ انجيل لوقاست در باره پسرى كه مال پدر را به باد داد و به باغى رفت و به يكى از مردم شهر پيوست و او وى را براى چرانيدن خوكهاى خود به باغ فرستاد.
هادِم: ويرانگر.
مُخَلخَل: سست، در هم ريخته، از هم گسيخته.
|
گفت آرى تجربه كردم كه من |
سخت رنجورم مُخَلخَل گشته تن |
|
٢٥٧٩/ ٥
|
مسجد است آن دل كه جسمش ساجد است |
يارِ بد خَرُّوبِ هر جا مسجد است |
|
|
يار بد چون رُست در تو مِهر او |
هين از او بگريز و كم كن گفت و گو |
|
|
بر كن از بيخش كه گر سر بر زند |
مر تو را و مسجدت را بر كند |
|
|
عاشقا خَرُّوب تو آمد كژى |
همچو طفلان سوى كژ چون مىغژى؟ |
|
|
خويش مجرم دان و مجرم گو، مترس |
تا ندزدد از تو آن استاد درس |
|
|
چون بگويى جاهلم تعليم ده |
اين چنين انصاف از ناموس به |
|
|
از پدر آموز اى روشن جبين |
رَبَّنا گفت و ظَلَمنا پيش از اين |
|
|
نه بهانه كرد و نه تزوير ساخت |
نه لواى مكر و حيلت بر فراخت |
|
|
باز آن ابليس بحث آغاز كرد |
كه بُدم من سرخ رو كرديم زرد |
|
|
رنگ رنگ توست صَبّاغم توى |
اصل جرم و آفت و داغم توى |
|
|
هين بخوان رَبِّ بِمَا أغوَيتَنِى |
تا نگردى جبرى و كژ كم تنى |
|
|
بر درخت جبر تا كى بر جهى |
اختيار خويش را يك سو نهى |
|