شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤ - تمامى حكايت آن عاشق كه از عسس گريخت در باغى مجهول، خود معشوق را در باغ يافت و عسس را از شادى دعاى خير مىكرد و مىگفت كه عسى أن تكرهوا شيئا و هو خير لكم
دشمن بودند. عاشق اين عوان را دعا مىكند تا از آن شغل برهد و از نفرين مردم در امان ماند.
سعد داشتن: خوشبخت كردن.
جرم نهادن: بيشتر در آمد عوانان از پولى بوده است كه بابت جريمه از مردم مىگرفتند.
طبيعى است كه چون مجرمان فراوان شوند سود آنان فراوان گردد و اگر شاه يا حاكم از مجرمان در گذرد عوانان محروم مىمانند.
زفت: فربه.
يكى از مسئلههاى دشوار كه از دير باز در حوزههاى علمى مطرح بوده است، نيكى و بدى است. مىدانيم آفريننده هر چيز خداست، و نيز مىدانيم اشعريان انسان را فاعل مختار نمىدانند و باز مىدانيم در جهان شرهاى بسيار رخ مىدهد. پس اگر قدرتى كه كارها را پديد مىآورد از خداست، و اگر انسان از خود قدرت بر كارى ندارد لازم آيد كه شر را خدا آفريده باشد.
مولانا در اين بيتها اين مسئله دشوار را چنين مىگشايد كه در جهان شرّى نيست آن چه تو آن را شر مىپندارى براى ديگرى خير است. فرشتگان گفتند: «تو خليفه اى را مىآفرينى كه در زمين تباهى كند و خون بريزد. پروردگار فرمود من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد.» (بقره، ٣٠) آن گاه از فرشتگان اسماء را پرسيد و ندانستند و آدم آنان را به ايشان آموخت. فرشتگان تباهى و خونريزى فرزندان خليفة اللَّه را ديدند امّا از آگاهى و علم آنان غافل بودند و براى روشن ساختن اين نكته دقيق مثالها مىآورد. عوان كه معمولا براى مردم زحمت است براى عاشق رحمت بود. زهر براى يكى مرگ است و براى ديگرى درمان. پس نمىتوان گفت چيزى در ذات خود شر است و يا خير. و در بيتهاى بعد توضيح بيشترى آمده است.
|
زيد اندر حقّ آن، شيطان بود |
در حق شخصى دگر سلطان بود |
|
|
آن بگويد زيد صدّيق سنى است |
وين بگويد زيد گبر كشتنى است |
|
|
زيد يك ذات است بر آن يك جنان |
او بر اين ديگر همه رنج و زيان |
|
|
گر تو خواهى كو تو را باشد شكر |
پس و را از چشم عشّاقش نگر |
|
|
منگر از چشم خودت آن خوب را |
بين به چشم طالبان مطلوب را |
|