شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٣ - دل دارى كردن و نواختن سليمان
مىپندارند از قدرت مالك الملك جهان خبر ندارند و گر نه دنيا را رها كنند و رو به سوى او مىآرند.
|
پادشاهان جهان از بَد رَگى |
بو نبردند از شراب بندگى |
|
|
ور نه ادهموار سر گردان و دنگ |
ملك را بر هم زدندى بىدرنگ |
|
|
ليك حق بهر ثبات اين جهان |
مهرشان بنهاد بر چشم و دهان |
|
|
تا شود شيرين بر ايشان تخت و تاج |
كه ستانيم از جهان داران خراج |
|
|
از خراج ار جمع آرى زر چو ريگ |
آخر آن از تو بماند مرده ريگ |
|
|
همره جانت نگردد ملك و زر |
زر بده سرمه ستان بهر نظر |
|
|
تا ببينى كين جهان چاهى است تنگ |
يوسفانه آن رسن آرى به چنگ |
|
|
تا بگويد چون ز چاه آيى به بام |
جان كه يا بشر اى هذا لى غلام |
|
|
هست در چاه انعكاسات نظر |
كمترين آن كه نمايد سنگ زر |
|
|
وقت بازى كودكان را ز اختلال |
مىنمايد آن خزفها زرّ و مال |
|
|
عارفانش كيمياگر گشتهاند |
تا كه شد كانها بر ايشان نژند |
|
ب ٦٧٦- ٦٦٦ بد رگ: بد طينت، خبيث.
از شراب بندگى بو نبردن: لذت بندگى نچشيدن. (ندانستند كه سرورى راستين در بندگى خداست.) ادهم: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩٢٥/ ٢.
دنگ: حيران.
مهر بر چشم و دهان نهادن: حقيقت را بر آنان پوشاندن.
مرده ريگ: ميراث. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣١٨٥/ ٢) سرمه ستاندن: كنايت از روشنى دل يافتن.
رسن: در لغت طناب است، امّا در اين بيت دستاويزى است كه آدمى را از چاه هواى نفس برون آرد. مولانا گاه از قرآن به «رسن» تعبير فرموده است:
|
ز آن كه از قرآن بسى گمره شدند |
ز آن رسن قومى درون چه شدند |
|
٤٢٠٨/ ٣