شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٤ - جواب دهرى كه منكر الوهيت است و عالم را قديم مىگويد
|
در زبان مىنآيد آن حجّت بدان |
همچو حال سرِّ عشق عاشقان |
|
|
نيست پيدا سرِّ گفت و گوى من |
جز كه زردىّ و نزارى روى من |
|
|
اشك و خون بر رخ روانه مىدود |
حجّت حسن و جمالش مىشود |
|
|
گفت من اينها ندانم حجّتى |
كه بود در پيش عامه آيتى |
|
|
گفت چون قلبى و نقدى دم زنند |
كه تو قلبى من نِكويَم ارجمند |
|
|
هست آتش امتحان آخرين |
كاندر آتش در فتند اين دو قرين |
|
|
عام و خاص از حالشان عالم شوند |
از گمان و شك سوى ايقان روند |
|
|
آب و آتش آمد اى جان امتحان |
نقد و قلبى را كه آن باشد نهان |
|
|
تا من و تو هر دو در آتش رويم |
حجّت باقىِّ حيرانان شويم |
|
|
تا من و تو هر دو در بحر اوفتيم |
كه من و تو اين گُرُه را آيتيم |
|
|
همچنان كردند و در آتش شدند |
هر دو خود را بر تَفِ آتش زدند |
|
|
آن خدا گوينده مرد مدّعى |
رَست و سوزيد اندر آتش آن دَعِى |
|
|
از مؤذّن بشنو اين اعلام را |
كورى افزون روان خام را |
|
|
كه نسوزيده است اين نام از اجل |
كِش مسمّى صدر بوده است و اجل |
|
|
صد هزاران زين رِهان اندر قران |
بر دريده پردههاى منكران |
|
|
چون گرو بستند غالب شد صواب |
در دوام و معجزات و در جواب |
|
|
فهم كردم كآن كه دم زد از سبق |
وز حدوث چرخ، پيروز است و حق |
|
ب ٢٨٦٧- ٢٨٥١ اشك و خون: اشك خونين بر رخسار عاشق، عشق او را مىنماياند و عشق ديدنى نيست.
اما از حالت معشوق مىتوان دانست بر زيبا رخى عاشق است. (اين همه آثار زيباى صنع نشان قدرت و حكمت خداست.) آيت: نشان، علامت. (آن چه تو بدان استدلال مىكنى براى قانع ساختن عوام خوب است نه دانشمندان. دليلى قاطع بياور.) قلب و نقد: ناسره و سره در اين بيت كافر و مؤمن مقصود است.
إيقان: يقين كردن.
آب و آتش: صرافان زر را در آتش مىنهادند و چون سرخ مىشد آن را در آب مىكردند