شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥ - قصه آن دباغ كه در بازار عطاران از بوى عطر و مشك بىهوش و رنجور شد
سياه (انتهى) سختيان چنان كه در فرهنگها آمده پوست بز دباغى شده است.
دوست فاضل ارجمند جناب آقاى دكتر محمد امين رياحى احتمال مىدهند اصل كلمه «قارش» بوده است كه به «دارش» تصحيف شده و قارش در تركى عثمانى به معنى چرم است.
به هر حال معلوم مىشود در منطقهاى از سرزمين اسلامى- و شايد در آسياى صغير- از فضلهى سگ در صنعت دباغى استفاده مىكردهاند. يا كسانى كه نمىخواستهاند چرم آن منطقه رايج شود چنين شهرتى دادهاند و سروده مولانا بر اساس آن شهرت است.
مضمون اين داستان متمم داستان پيش است كه دنيا پرستان يا به تعبير مولانا سرگين كشان، به مال دنيا زنده و سر خوشاند لذت را در گرد آوردن آن مىبينند و چون از آن ببرند يا سخن آن نشنوند در خود مىميرند.
|
چون سبب معلوم نبود مشكل است |
داروى رنج و، در آن صد محمل است |
|
|
چون بدانستى سبب را سهل شد |
دانش اسباب دفع جهل شد |
|
|
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ توى بر تو بوى آن سرگين سگ |
|
تا ميان اندر حدث او تا به شب |
غرق دبّاغى است او روزى طلب |
|
|
پس چنين گفته است جالينوس مه |
آن چه عادت داشت بيمار آنش ده |
|
|
كز خلاف عادت است آن رنج او |
پس دواى رنجش از معتاد جو |
|
|
چون جعل گشته است از سرگين كشى |
از گلاب آيد جعل را بىهشى |
|
|
هم از آن سرگين سگ داروى اوست |
كه بد آن او را همى معتاد و خوست |
|
|
الخبيثات الخبيثين را بخوان |
رو و پشت اين سخن را باز دان |
|
|
ناصحان او را به عنبر يا گلاب |
مىدوا سازند بهر فتح باب |
|
|
مر خبيثان را نسازد طيّبات |
در خور و لايق نباشد اى ثقات |
|
|
چون ز عطر وحى كژ گشتند و گم |
بد فغانشان كه تطيرنا بكم |
|
|
رنج و بيمارى است ما را از اين مقال |
نيست نيكو و عظتان ما را به فال |
|
|
گر بياغازيد نصحى آشكار |
ما كنيم آن دم شما را سنگسار |
|
|
ما به لغو و لهو فربه گشتهايم |
در نصيحت خويش را نسرشتهايم |
|
|
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ |
شورش معده است ما را زين بلاغ |
|