شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤ - قصه آن دباغ كه در بازار عطاران از بوى عطر و مشك بىهوش و رنجور شد
بيت يعنى: بر سر او چه آمد.
تفت: قيد فعل آمدن است، چنان كه «زود» نيز قيد است.
سرگين سگ: چنان كه ديديم، آن چه از هوش رفته را به هوش آورد، در كيمياى سعادت نجاست آدمى است و در اسرار نامه مطلق نجاست است. سرگين سگ از كجا آمده و دبّاغ با آن چكار داشته؟ در شرح نيكلسون از يكى از شرحهاى هفت پيكر نظامى كه به تركى است، آورده است كه در دباغى سرگين سگ را به كار مىبردند. كدام شرح و نوشته چه كسى؟ نامى از آن نبرده، ظاهرا آن نوشته در شرح اين بيت نظامى است:
|
و آن نمطهاى گوهر آموده |
چرمهاى دباغت آلوده |
|
مطمئن بودم سروده مولانا بىمأخذ نيست. به كتابهاى جانور شناسى قديم رجوع كردم، تنها در الحيوان جاحظ آمده است كه از آن براى گلو درد و حناق استفاده مىشود.
از دوستان فاضل نيز يارى خواستم و جستجويم به جايى نرسيد تا آن كه ضمن مطالعه كتابهاى حديث به روايتى از علل الشرايع بر خوردم كه مشكل را گشود و ترجمه آن روايت اين است: «محمد بن على ماجيلويه از محمد بن يحيى عطار از محمد بن احمد از احمد بن محمد سيارى از ابو يزيد قسمى از امام ابى الحسن الرضا (ع) از پوستهاى دارش كه از آن موزه مىسازند، پرسيد. فرمود در آن نماز مخوان كه آن با سرگين سگ دباغت مىشود.» (علل الشرايع، ص ٣٤٤- ٣٤٥، بحار الانوار، ج ٨٠، ص ٢١٧) اين روايت در فروع كافى (ج ٣، كتاب الصلاة، ص ٤٠٣) و به همين سند در تهذيب الاحكام (ج ٢، ص ٣٧٣) آمده است. و در حاشيه از قاموس آرد: دارش پوستى سياه معروف است گويا فارسى الاصل است. و در ديگر كتابهاى لغت هم به همين اختصار اكتفا كردهاند. مهذب الاسماء آن را موزه سياه زنانه معنى كرده است. دارش در شعر متنبّى آمده است:
|
و حبيت من خوص الركاب بأسود |
من دارش فغدوت أمشى راكبا |
|
و مصحح در حاشيه آورده است، «دارش» گونهاى از سختيان است و آن پوستى است