شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٠ - شخصى به وقت استنجا مىگفت اللهم ارحنى رائحة الجنة به جاى آن كه اللهم اجعلنى من التوابين و اجعلنى من المتطهرين كه ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق مىگفت عزيزى بشنيد و اين را طاقت نداشت
|
گفت اه من فوت كردم فُرصه را |
چون نگشتم همره آن رهنما |
|
|
ناگهان رفت او و ليكن چون كه رفت |
مىبيايستم شدن در پى به تفت |
|
|
بر گذشته حسرت آوردن خطاست |
باز نآيد رفته يادِ آن هَباست |
|
ب ٢٢٤٣- ٢٢٣١ راه كن: به راه بيفت.
آه در چاه كردن على (ع): ظاهراً اساس اين گفته سروده عطار است در منطق الطير كه انقروى آن را در شرح خود آورده و نيكلسون از او گرفته است.
|
مصطفى جايى فرود آمد به راه |
گفت آب آرند لشكر را ز چاه |
|
|
رفت مردى باز آمد پر شتاب |
گفت پر خون است چاه و نيست آب |
|
|
گفت پندارى ز درد كار خويش |
مرتضى در چاه گفت اسرارِ خويش |
|
|
چاه چون بشنيد آن تابش نبود |
لاجرم چون تو شدى آبش نبود |
|
(منطق الطير عطار، ص ٣٠- ٣١، با اندكى اختلاف در بعض لفظها) سپس انقروى در توجيه و تفسير اين بيت داستانهايى آورده كه به افسانه شبيه است، نظير داستان «اسكندر و نى زن بر لب چاه» كه در حديقة الحقيقة سنايى و اسكندر نامه نظامى آمده است.
داستان سر در چاه كردن امير مؤمنان و راز دل خود را با چاه گفتن در برخى روايتها آمده است. از جمله روايتى است كه مجلسى از كتاب مزار به اسناد از ميثم تمَّار روايت كند كه شبى در پى على (ع) به صحرا رفتم. خطى در زمين كشيد و گفت مبادا از اين خط برون شوى و خود از نزد من رفت. شبى تاريك بود به خود گفتم مولاى خويش را رها كردى و او را دشمنان فراوان است. نزد خدا و رسول ٦ چه بهانه اى خواهى داشت؟ به خدا كه در پىِ او مىروم، و از حال او آگاه مىشوم، هر چند مخالف گفته وى كرده باشم. پس پى او را گرفتم و او را ديدم سر در چاهى كرده با چاه سخن مىگويد و چاه با او. از آمدن من آگاه شد پرسيد كيستى؟ گفتم ميثم. گفت تو را نگفتم از خط برون مشو! گفتم مولاى من، از دشمنان بر تو ترسيدم و دلم آرام نگرفت گفت شنيدى چه گفتم؟
گفتم مولاى من نه، گفت ميثم در سينه شكوههاست چون سينهام از نگاه داشتن آن تنگ شود زمين را به كف مىخراشم و سر خود را در آن مىنهم چون زمين رستنى برويد آن