شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٩ - شخصى به وقت استنجا مىگفت اللهم ارحنى رائحة الجنة به جاى آن كه اللهم اجعلنى من التوابين و اجعلنى من المتطهرين كه ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق مىگفت عزيزى بشنيد و اين را طاقت نداشت
|
كى از اينجا بوى خلد آيد تو را |
بو ز موضع جو اگر بايد تو را |
|
|
همچنين حُبّ الوطن باشد درست |
تو وطن بشناس اى خواجه نخست |
|
|
گفت آن ماهى زيرك ره كنم |
دل ز راى و مشورتشان بر كنم |
|
ب ٢٢٣٠- ٢٢٢٤ أبلهان: خداوندان قدرت ظاهرى.
شهان: اولياى خدا.
بند: كنايت از زيان. (اگر نزد خسان تواضع و نزد اولياى حق تكبّر كنى وبال تو خواهد بود.) عُتل: عُتُلّ درشت خو. ناكس. عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ. (قلم، ١٣) از داستان مردى كه نمىدانست چه دعايى بخواند، بدين نتيجه مىرسد كه هر چيز به جاى خويش نيكوست. برابر بزرگانى كه راهنماى مردماند بايد فروتن بود، و برابر نادانان نبايد فروتنى نمود. سپس بدين نكته اشارت مىكند كه حقيقت را بايد از اهل آن به دست آورد و روى به مردان كامل بايد كرد. آن گاه به «حب الوطن» اشارت كند كه ظاهراً گرفته از گفته شمس است: «حُبُّ الوطن مِنَ الايمان، آخر مراد پيامبر ٧ چگونه مكّه باشد؟ كه مكه از اين عالم است و ايمان از اين عالم نيست. پس آن چه از ايمان باشد بايد كه هم از اين عالم نباشد. از آن عالم باشد.» (مقالات شمس، ج ٢، ص ١٣٩)
|
نيست وقت مشورت هين راه كن |
چون على تو آه اندر چاه كن |
|
|
محرم آن آه كمياب است بس |
شب رو و پنهان روى كن چون عَسَس |
|
|
سوى دريا عزم كن زين آبگير |
بحر جو و تركِ اين گرداب گير |
|
|
سينه را پا ساخت مىرفت آن حَذور |
از مقام با خطر تا بحر نور |
|
|
همچو آهو كز پى او سگ بود |
مىدود تا در تنش يك رگ بود |
|
|
خوابِ خرگوش و سگ اندر پى خطاست |
خواب خود در چشم ترسنده كجاست |
|
|
رفت آن ماهى ره دريا گرفت |
راه دور و پهنه پهنا گرفت |
|
|
رنجها بسيار ديد و عاقبت |
رفت آخر سوى امن و عافيت |
|
|
خويشتن افكند در درياىِ ژرف |
كه نيابد حدِّ آن را هيچ طرف |
|
|
پس چو صيّادان بياوردند دام |
نيم عاقل را از آن شد تلخ كام |
|