شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٦ - حكايت آن پير عرب كه دلالت كرد حليمه را به استعانت به بتان
هذه السعدية رضيعة محمد تبكى ...» (بحار الانوار، ج ١٥، ص ٣٩٤، از المنتقى فى مولود المصطفى) شَهى: گوارا: كنايت از گوش نواز.
وا گشتن: باز گرديدن. (چون از حيرت به حال خود آمدم.) ترحال: رفتن، كوچ كردن.
شاه نظر: شارحان شاه را «صاحب» معنى كردهاند ولى مىتوان گفت «شاه نظر» به معنى خداوند نظر، آگاه، و بيناست.
عُزِّى: عُزَّى. عزَّى در خانه كعبه و در مكه نبوده است. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٢٣٠/ ٣) مُغتَنَم: گران مايه. پر ارج.
فرض گشته: صفت «اكرام» است.
حليمه سَعدى: از قبيله بنى بكر بن سعد. دختر ابو ذؤيب بن عبد اللّه. دايه رسول خدا ٦.
در ظِلِّ شاخ بيد آمدن: كنايت از پناه آوردن. متوسل شدن.
|
چون محمَّد گفت آن جمله بُتان |
سر نگون گشتند و ساجد آن زمان |
|
|
كه برو اى پير! اين چه جُست و جوست |
آن محمد را كه عزل ما از اوست |
|
|
ما نگون و سنگسار آييم از او |
ما كساد و بىعِيار آييم از او |
|
|
آن خيالاتى كه ديدندى ز ما |
وقت فَترت گاه گاه اهل هوا |
|
|
گُم شود چون بارگاه او رسيد |
آب آمد مر تيَمُّم را دريد |
|
|
دور شو اى پير فتنه كم فروز |
هين ز رشك احمدى ما را مسوز |
|
|
دور شو بهر خدا اى پير تو |
تا نسوزى ز آتش تقدير تو! |
|
|
اين چه دُمِّ اژدها افشردن است |
هيچ دانى چه خبر آوردن است؟ |
|
|
زين خبر جو شد دل دريا و كان |
زين خبر لرزان شود هفت آسمان |
|
|
چون شنيد از سنگها پير اين سخن |
پس عصا انداخت آن پير كهن |
|
|
پس ز لرزه و خوف و بيم آن نِدا |
پير دندانها به هم بر مىزدى |
|
|
آن چنانك اندر زمستان مرد عور |
او همىلرزيد و مىگفت اى ثَبور |
|
ب ٩٦٥- ٩٥٤ چون محمد گفت: چون نام محمد ٦ را بر زبان آورد.