شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٢ - قصه يارى خواستن حليمه از بتان چون عقيب فطام، مصطفى را
|
سوى منزلها دويد و بانگ داشت |
كه كه بر دُردانهام غارت گماشت |
|
|
مَكّيان گفتند ما را علم نيست |
ما ندانستيم كآنجا كودكى است |
|
|
ريخت چندان اشك و كرد او بس فغان |
كه از او گريان شدند آن ديگران |
|
|
سينه كوبان آن چنان بگريست خوش |
كاختران گريان شدند از گريهاش |
|
ب ٩٣٤- ٩١٤ اين داستان در كتابهاى سيره و ترجمه چون سيره ابن هشام (ج ١، ص ١٧٧- ١٧٨)، طبقات ابن سعد (ج ١، ص ٧٠) و نيز در تفسيرها با اندك اختلاف در عبارت آمده است.
در اينجا داستان را از تفسير ابو الفتوح رازى مىآوريم:
چون مدت رضاع رسول ٦ پايان يافت، حليمه او را بر گرفت و به نزديك عبد المطلب آورد، حليمه گفت چون به دَرِ مكه رسيدم هاتفى آواز داد: هنيئاً لَكَ يا بَطحاء مكه. نوش باد تو را اى بطحاء مكه كه امروز نور و بهاء و جمال و زَينِ عالم به تو آمد. گفت: آن گه رسول ٦ را بنهادم تا قضاى حاجتى كنم، چون باز نگريدم او را نديدم. از جوانب بتاختم، هيچ جاى نيافتم او را. فرياد كردم و جامه چاك كردم و مىگشتم واله شده، و هر كه را ديدم مىپرسيدم كودكى را ديديد بدين صفت و برين شكل؟ كسى خبر نداد مرا. چون آيس شدم، با خود گفتم من با عبد المطلب چه عذر آورم؟ گويم پسرى را چون محمد ٦ كه در عالم نظير نداشت به من دادى ... آن گه گفتم اگر باز نيابم او را خويشتن را از اين كوه بيندازم و از اين غم بر هم. گفت پيرى آمد و مرا گفت تو را چه رسيد و اين جزع براى چه مىكنى. قصّه با او گفتم. گفت: بيا تا نزديك صنم بزرگتر رويم كه هُبَل است و از او در خواهيم تا هدايت كند ما را بر او. گفت بر خاستم و با او به نزديك هُبَل رفتيم. آن پير گرد هُبَل در گرديد و گفت اى دستگير ما در نوايب و شدائد، تو را بر قريش منتهاى بسيار است و اين زن سَعدِى بر تو مىنالد، از آن كه كودكى داشت بر در مكه گم شده است، ما را بر او راه نماى و او را محمد نام است.
بر ما منت نه به ردّ او با ما. حليمه گفت چون نام محمد برد، هبل بر روى در آمد و اصنام جمله بيفتادند و هاتفى آواز داد و گفت اى پير بىخرد دور باش اين چه حديثى است كه مىگويى؟ نمىدانى كه هلاك اين بتان بر دست محمد ٦ خواهد بود؟ گفت پير از جاى بلرزيد و متغير شد و عُكَّازه از دستش بيفتاد و روى به من كرد و گفت يا حليمه دل