شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٩ - مثل قانع شدن آدمى به دنيا و حرص او در طلب دنيا و غفلت او از دولت روحانيان كه أبناى جنس وىاند و نعره زنان كه يا ليت قومى يعلمون
شايسته آن نباشند. «مردى كه پشتواره اى از نادانى فراهم ساخته، و خود را ميان مردم نادان در انداخته. شتابان در تاريكى فتنه تازان، كور در بستن پيمان سازش [ميان مردمان] ... تا آن گاه كه از آب بد مزه سير شود، و دانش بىهوده اندوزد [و دلير شود]. پس ميان مردم به داورى نشيند و خود را عهده دار گشودن مشكل ديگرى بيند.» (نهج البلاغه، خطبه ١٧) آب خود شيرين كردن: علم را براى خدا فرا گرفتن و آموزاندن.
بحر لَدُن: استعارت از علمى كه از جانب خداست: عِلمِ لَدُنّى.
مولانا در مطاوى مثنوى بارها مردم ناآگاه را هشدار داده است كه فريب گندم نمايان جو فروش را نخورند، و لاف و ادعاى آنان را نخرند كه اينان رونق دكان مىخواهند نه هدايت مردمان.
|
تو مريد و ميهمان آن كسى |
كو ستاند حاصلت را از خسى |
|
|
نيست چيره چون تو را چيره كند |
نور ندهد مر تو را تيره كند |
|
٢٢٦٦- ٢٢٦٥/ ١
|
ساختى خود را جنيد و با يزيد |
رو كه نشناسم تَبَر را از كليد |
|
|
بد رگىّ و منبلى و حرص و آز |
چون كنى پنهان به شيد اى مكر ساز |
|
٦٩١- ٦٩٠/ ٣
|
همچو اين خامان با طبل و علم |
كه الاقانيم در فقر و عدم |
|
|
لاف شيخى در جهان انداخته |
خويشتن را بايزيدى ساخته |
|
٢٥٤٨- ٢٥٤٧/ ٦
|
خيز شيران خدا بين گور گير |
تو چو سگ چونى به زرقى كور گير |
|
|
گور چه از صيد غير دوست دور |
جمله شير و شير گير و مستِ نور |
|
|
در نظاره صيد و صيادىِّ شه |
كرده ترك صيد و مرده در وَلَه |
|
|
همچو مرغ مرده شان بگرفته يار |
تا كند او جنس ايشان را شكار |
|
|
مرغ مرده مضطر اندر وصل و بَين |
خوانده اى القَلبُ بَينَ اصبَعين |
|
|
مرغ مردهاش را هر آن كه شد شكار |
چون ببيند شد شكار شهريار |
|
|
هر كه او زين مرغِ مرده سر بتافت |
دست آن صيّاد را هرگز نيافت |
|
ب ١٠٥٧- ١٠٥١