شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٩ - بيان آن كه خلق دوزخ گرسنگانند و نالاناند به حق كه روزىهاى ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان كه ما را صبر نماند
چنان كه عقل تو با توست اما در جهتى نيست كه بتوانى آن را نشان دهى قرب حق تعالى با تو نيز چنين است. مثال ديگر آن كه جنبشى را كه در انگشت دارى در جاى معينى نيست كه بتوانى بدان اشارت كنى، اما مىدانى آن حركت از روح است و اگر روح از تن جدا شود يا آدمى به خواب رود آن جنبش نخواهد بود. و چنين است روشنايى چشم كه در حالت بيدارى از آن بهرهمندى و در خواب نه. اين روشنى از جايى نيامده است كه بتوانى آن را نشان دهى اما با توست. اينها همه نشان دهنده آن است كه روح با توست و چون روح با توست روح آفرين چگونه با تو نتواند بود.
|
نسبت اين فرعها با اصلها |
نيست بىچون ار چه دادش وصلها |
|
٢٤٠٨/ ٤
|
بىجهت دان عالم امر اى صنم |
بىجهت تر باشد آمِر لاجرم |
|
|
بىجهت بُد عقل و علّامُ البَيان |
عقل تَر از عقل و جان تر هم ز جان |
|
|
بىتعلّق نيست مخلوقى بدو |
آن تعلّق هست بىچون اى عمو |
|
|
ز آن كه فصل و وصل نبود در روان |
غير فصل و وصل ننديشد گمان |
|
|
غير فصل و وصل پى بر از دليل |
ليك پى بردن بننشاند غَليل |
|
|
پى پياپى مىبر ار دورى ز اصل |
تارك مرديت آرد سوى وصل |
|
|
اين تعلّق را خرد چون ره برد؟ |
بسته فصل است و وصل است اين خرد |
|
|
زين وصيّت كرد ما را مصطفى |
بحث كم جوييد در ذات خدا |
|
|
آن كه در ذاتش تفكّر كردنى است |
در حقيقت آن نظر در ذات نيست |
|
|
هست آن پندار او زيرا به راه |
صد هزاران پرده آمد تا الهَ |
|
|
هر يكى در پرده اى موصول خوست |
وهم او آن است كآن خود هين هوست |
|
|
پس پيمبر دفع كرد اين وهم از او |
تا نباشد در غلط سودا پَز او |
|
|
و آن كه اندر وهمِ او ترك ادب |
بىادب را سر نگونى داد رب |
|
|
سر نگونى آن بُوَد كو سوى زير |
مىرود پندارد او كو هست چير |
|
|
ز آن كه حدِّ مست باشد اين چنين |
كو نداند آسمان را از زمين |
|
|
در عجبهااش به فكر اندر رويد |
از عظيمى وز مهابت گُم شويد |
|
|
چون ز صُنعش ريش و سبلت گُم كند |
حدّ خود داند ز صانع تن زند |
|